| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
این درس انتگرال و معادلات دیفرانسیل چقدر سخته! استاد ما از چند روز قبل گفته بود که امتحان رو آنلاین میگیره. من فکر میکردم که این که عالیه! همه سوالها رو تو گوگل سرچ میکنم و جوابش رو میزنم.
اما شاید باورتون نشه اینقدر این سوالها سخت بود که من چهار ساعت تمام برای 13 تا سوال وقت گذاشتم تا بالاخره با هزار جور ترفند و کلکی که بود تونستم جوابهای نزدیک رو پیدا کنم!
تمام ترس و دلهره من برای امتحانهای بعدی هست که قراره آنلاین نباشه! اونها رو چیکار کنم !
یکی از کلاسهایی که ترم قبل گرفته بودم ساعتش طوری که همیشه دیر میرسیدم به کلاس و مجبور بودم اون آخرهای کلاس بشینم که البته یه کمی هم سخت بود. از طرفی این کلاس خیلی سنگین بود و حسابی حال ما رو میگرفت و به محض اینکه کلاس تموم میشد همه به سرعت میزدیم بیرون به طرف پارکینگ ها و بعدش خونه!
ردیف اول این کلاس یه دختری بود که صداش خیلی نازک و با عشوه بود و من از اون پشت که بهش نگاه میکردم خیلی خوش قد و بالا هم به نظر میومد.
باورتون میشه که من در طول ترم نتونستم چهره این دختر رو ببینم؟!!!!
چون همون طور که گفته بودم من آخر کلاس نزدیک در مینشستم و به طبع جزو اولین نفراتی بودم که موقع اتمام کلاس خارج میشدم. همینطور بعد کلاس همه مثل موشک به طرف خونه میرفتیم!
اون دختره هم حتی یک بار! حتی یک بار در طول ترم روشو برنگردوند. حتی اگر ما اون عقب مزه پرونی میکردیم!
فکر کن تو همچین محیطی دارم درس میخونم!
عجب روزی بود امروز!
اول اینکه این استاد کم کم نمره ها رو میزاره توی سایت! از صبح تا حالا هر یک ساعت یکبار چک میکنم که نمره همه امتحانها و تکالیف رو داده یا نه! بالاخره این درس رو پاس میشم یا نه!
دیشب بازم پلیس منو متوقف کرد! این بار یادم رفته بود که چراغهای ماشین رو روشن کنم و همین طور با چراغهای خاموش داشتم میروندم! خیلی ترسیده بودم ولی خوشبختانه با یک اخطاریه تموم شد و جریمه نشدم.
توی فیسبوک هم با یکی دعوام شد! کلی فحش به هم دادیم!
یکی دیگه هم برام درخواست دوستی فرستاده بود تو فیسبوک و چون با چند تا از دوستان و اقوام نزدیکم هم دوست بود درخواستش رو قبول کردم! باهام چت کرد، ولی نمیگه کیه! اما فکر کنم شناختمش! داغ دلم رو تازه کرد. بعد از 5 سال پیدا شده و حالا عکس بچه اش رو هم گذاشته پروفایلش!
حالا همه اینها به کنار، این همکار ما سر کار صدای موزیک رو اونقدر بلند و رو اعصاب کرده بود که حتی با هدفون هم صداش میومد. نزدیک بود با اون هم دعوا کنم.
این قدر ناخوش بودم که موقع خونه رفتن یادم رفته بود ساعت بزنم و درها هم بسته شده بود و با هزار جور بدبختی و در زدن رفتم تو و ساعت زدم.
مسیر راه هم که افتضاح! کامیونه همچین پیچید جلوم که نزدیک بود بهم بزنه. خونه رسیدم نشستم چند تا از این کانال های تلگرامی رو که توش جک و لطیفه هست باز کنم و چند تا جک بخونم یک کم دلم باز بشه
همیشه بعضی وقتها اینطوری میشه، البته شاید سالی یک یا دو بار. زندگی قشنگ میشه جهنم، دست به هر چی بزنی و یا هر کاری بکنی دردسر میشه برات.
اما همین که تا آخر این روز هنوز دارم نفس میکشم و آماده ام بازم خدایا شکرت هزار مرتبه
چند شب پیش چون تعطیل بودم و درسها هم تموم شده بود رفتم مسجد. هم برای دیدن دوستها و چند لحظه صحبت و هم کسب کمی آرامش در این زندگی پر از استرس.
موقع نماز و قبل از افطار، یک پسر جوان در حد نوزده ساله که اسمش علی بود، کنار من ایستاده بود. علی رو دو سال است که میشناسمش و گاهی توی مسجد میبینمش .متولد یکی از کشورهای خارجی هست و به سختی میتونست (در حد چند کلمه) فارسی صحبت کنه. اما نمازش رو کاملاً صحیح میخوند! برام خیلی جالب بود که کسی که توی محیط یک کشور غربی بزرگ شده باشه، بتونه نماز بخونه. چون میدونم در ایران و خیلی کشورهای مسلمان بچه ها یا بلد نیستند و یا هیچ علاقه ای ندارند.
به هر حال بگذریم، نمیخوام در این مورد طولانی بحث کنم. این آقا علی یکی از طرفدارهای سرسخت فوتبال هست و بهم گفت که هر چی توی این چند ماه کار کرده پس انداز کرده که بره جام جهانی رو از نزدیک ببینه.
دیروز صبح که شبش مصادف با شب قدر بود ایشون پروازش رو به سمت مسکو شروع کرد.
امروز وسطهای راه از خونه به محل کار بودم که یادم اومد ای دل غافل، موبایلم رو تو خونه جا گذاشتم!
واقعا مثل آدمهای عملی شده بودم هر دقیقه سعی میکردم یه چیزی رو چک کنم هی این ور و اون ورم رو نگاه میکردم.
من تو فضای مجازی واقعاً سرم شلوغ هست. فیسبوک، اینستاگرام، وایبر، ایمو، واتس آپ و این اواخر تلگرام هم دارم و هر روز یکبار هم شده چکشون میکنم. البته فیسبوک رو بیشتر از همه.
در ضمن صبحها سر کار هدفون میزاشتم و باهاش اخبار روز رو گوش میکردم.
اما حالا هیچی! کامپیوتر سر کار هم طوری هست که همه میببینند! یه طوری کامپیوترها رو طراحی کردند که رو به بیرون باشه تا کسی نتونه سواستفاده بکنه. اما ظاهراً برای من معتاد به اینترنت فرقی نمیکنه!
امروز داشتم سایتهایی رو میگشتم که مستندهای تاریخی رو برای نمایش داشتند تا اینکه خوردم به این سایت. یک مستند کامل درباره جنایتهای آلمان نازی و حوادثی که به نام هولوکاست ازش یاد میشه. واقعاً فیلم وحشتناکی است و اگر مشکل قلبی دارید اصلاً تماشا نکنید. فیلم به زبان انگلیسی است و خیلی قدیمی است. ظاهراً ساخت این فیلم نیمه تمام مونده بوده و تا مدت چند دهه این فیلم تو آرشیو سلطنتی بریتانیا خاک میخورده تا اینکه یکی از کارگردانهای مشهور اون رو میبینه و تصمیم میگیره که این فیلم رو بازسازی کنه.
یه نکته ای که توی فیلم دیدم این بود که ممکنه این کشتارهای سیستماتیک فقط برای یهودی ها نباشه چون جایی دیدم که یکی از کشته شده ها یک گردنبند صلیب که نشان مسیحی هاست بر گردن داشت. خواستم برگردم و دوباره اون صحنه رو پیدا کنم اما از بس این فیلم وحشتناکه که از خیرش گذشتم!
اینم لینک این فیلم:
https://www.pbs.org/wgbh/frontline/film/memory-of-the-camps/
چند روز پیش در وبگردی ها (ولگردی هام) به یک کتاب صوتی برخوردم با نام ماشالله خان و دربار هارون الرشید نوشته ایرج پزشکزاد همون نویسنده معروف کتاب دایی جان ناپلئون. سعی کردم هر روز سر کار که هستم به یک یا دو قسمتش گوش بدم. نثر روان این کتاب به همراه اجرای زیبایی که گوینده داشت واقعاً شاهکار بود. متاسفانه گوینده تا فصل شانزدهم این کار را بیشتر ادامه نداده بود و این خیلی تو ذوق میخوره و مجبوری بری ادامه این داستان رو خودت از توی کتابش بخونی .
ولی کتاب یک داستان تاریخی و طنز و خیالی زیبایی است. اگر وقت داشتید حتما بشنوید و بخوانیدش.
به سرم زده که تغییر رشته بدم. از علوم کامپیوتری که یک رشته خیلی عمومی است به رشته امنیت فضای مجازی که یه کم بیشتر تخصصی است. اما میبینم که اگه این کار رو بکنم خیلی از واحدهایی رو که تا حالا با بدبختی خونده بودم سوخت میشه و به حساب نمیان.
البته من اگه خیلی زود تصمیم این کار رو بگیرم میشه حداقل دو ماه دیگه تا پایان درسهای این ترمم. میخواهم بعدش برم پیش این مشاورها و حسابی تخلیه اطلاعاتی شون کنم که آیا به صلاحم هست که تغییر رشته بدم یا نه و اگر بله چه جوری که کمترین ضرر واحدی رو داشته باشم.
با این روشی که من در پیش گرفتم تو ماه رمضان به جای وزن کم کردن تازه وزن اضافه هم میکنم!
خدا به دادم برسه!
دقت کردید این معلمهای تاریخ توی دانشگاه یه کم عجیب و غریب هستند! مثلاً پارسال تاریخ 1 رو گرفته بودم این استاد ما مرد بود ولی با خودش از این کیف های زنانه میورد تو کلاس! یعنی میخواست بگه که این کیفها فقط مختص زنها نیست! یا یه فیلم رو تو پروجکتور پخش میکرد بعد خودش میرفت تو کافه تریا یه ساندویچ میزد به بدن! تا فیلم تموم میشد میومد تو کلاس و میگفت خب بچه ها چی برداشت کردید از این فیلم!
این معلم تاریخ امسال هم دست کمی از اون نداره! این یکی شیوه نمره دهیش منو کشته! میگه من اصلاً امتحان نمیگیرم اما به جاش شما باید هر روز حدود دو صفحه آ چهار راجع به یکی از تاپیک هایی که من میگم بنویسید و پست کنید تو قسمت تکالیف سایت دانشگاه. در ضمن کلی اخطار و تهدید هم که اگه تقلب کنید و برید از جای دیگه کپی کنید من میفهمم و نمره رو صفر میکنید!
اینطور که معلومه من تا آخر این کلاس باید یک کتاب رو بنویسم!
حالا بدبختی های من سه هفته بعد شروع میشه که کلاسهای درس ریاضی ام هم شروع میشه!