| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
واقعا اینطوری چرا باید باشد و واقعا روزی حتی فکرش رو نمیکردیم که روزگاری اینطور باشد که چندین روز دوری از هم را اینطور بیخیال و راحت تحمل میکنیم.
چرا نیستی؟ چرا نیستم؟
واقعا واقعا
از آنجایی که آدم تنبلی هستم و در صحبت کردن کمی راحتتر هم هستم دارم دنبال جایی میگردم که بجای نوشتن بشه صحبت کرد.
تا حالا سوند کلاود رو دیدم که سه ساعتش رایگان و بعدش پولی! ولی دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم. ولی کی میاد بابت وراجی هاش ماهی 12 دلار هم پول بده خداییش!
پادکست هم که همه بعنوان بیزینس و خبری بهش نگاه میکنند.
چند تا سایت دیگه هم هستند که همه میخواند ویس رو آپلود کنی بدون اینکه مثل وبلاگ طبقه بندی زمانی اش بکنه!
یعنی وبلاگ صوتی نداریم ؟
همیشه گفته بودم که وقتی وارد مرحله ای از زندگی ات میشی که زمانی آرزوش رو داشتی هیچ وقت به این معنی نیست که مشکلانن هم تموم بشه
اون موقع فرمت زندگی ات تغییر کرده و به طبع مشکلاتت هم نوعیت و ماهیت اش تغییر میکنه!
زندگی همینه
گاهی امیدوار و گاهی ناامید
ولی مهم رو به جلو رفتن هست !
دهه اول محرم گذشت. امسال خیلی چیزها دیدم و یاد گرفتم. بنظرم باید روی خودم و اینکه احساس تنفر رو از خودم دور کنم کار کنم. ماه دیگه این موقعها باید دنبال کارهای خونه جدید باشم. دیگه دارم پیر میشم و روز به روز تنهاتر!
همین
این فکر کنم یک عادت قدیمی من هست که هیچ وقت یک جا بند نمیشم و همیشه در حال جستجو و پیدا کردن کار هستم.
امروز به سرم زد برم برای شرکت آمازون اپلای کنم! و اپلای هم کردم!
شانش من حدود 15 درصد هست! (با یه فرمول فوق پیچیده محاسبه اش کردم!)
ببینیم چی میشه!
چند وقت پیش داشتم پستهای قدیمی ام رو نگاه میکردم و چشمم خورد به این پست
راجع به یک خانمی بود که رسپشن (پذیرش؟اطلاعات؟) شرکت قبلی من بود. شخصیت مهربان و پر از پشتکاری داشت. با این که خیلی تو کامپیوتر خنگ بود اما وقتی چیزی رو بهش یاد میدادم یاد میگرفت!
فکر کنم یه ماشین فورد کوچولو داشت که ساعت تفریح های کاری اش رو همیشه میرفت تو همون ماشینش. بعد از یک مدتی هم شروع کرده بود از خودش فیلم گرفتن داخل ماشین.
انگار اون ماشین تنها جایی بود که توش راحت میتونست صحبت کنه و از خودش و از همه امیدواری هاش بگه. البته بیشتر این ویدیوها را هم حتما تو فیسبوکش گذاشته بوده! یادمه اولین ویدیویی که از خودش گذاشته بود با لحنی غمگین و ناراحت بود که میگفت: "من دیگه سی سالم شده و خانمی هستم که مجبور شدم از ازدواج قبلی ام جدا بشم و طلاق بگیرم. من هنوز بچه ای ندارم و زندگی خیلی سختی دارم و بخاطر این طلاق که داشتم کلی بدهکار هم هستم. اما من هیچ وقت ناامید نمیشم از لطف خداوند و تلاش میکنم."
خلاصه ایشان معمولاً هفته ای یکبار ویدیو میزاشت و من هم مثل بقیه میدیدمش. خیلی روابط عمومی خوبی داشت و با همه دوست میشد چون نوع صحبت کردنش و رفتارش خیلی گرم و دوستانه بود با همه.
دست بر قضا، ساعت ناهارش همیشه با ساعت ناهار من یکی بود و اتفاق میفتاد که باهم در یک میز ناهار بخوریم. باورم نمیشد با این همه شکستی که خورده بود تو زندگی اش پر از امید و تلاش بود یا شاید حداقل تو ظاهر من و بقیه اینطوری میدیدمش. ولی خب به هر حال گاهی احساساتی هم میشد و با من درد دل میکرد و من سعی میکردم دلداری بدم و بهش بگم که چیکار کنه که بیشتر و بیشتر این مشکلات رو از سر راه برداره .
کلاً دوست خوبی بود. گاهی اوقات هم شوخ طبع بود. همیشه از اینکه تو بعضی مسائل کمکش میکردم تشکر میکرد. یادمه چند بار هم بخاطر تشکر از کمک و همدردی من رو در آغوش گرفت (هی این چیزها عادیه فکر بد نکنید).
اسمش روبی بود ترجمه اش به فارسی میشه یاقوت
خلاصه این روبی خانم یک صفحه مجازی جدید تو فیسبوک درست کرد که ترجمه اش میشد (اجازه بدید خودم، خود را تشویق کنم) و این ویدیوهای توی ماشین اش رو از این به بعد میزاشت اونجا. من به شوخی اسم اون ماشین رو استودیو گذاشته بودم.
محتوای ویدیوهاش بیشتر تشویقی و روحیه بخش بود. صفحه اش کم کم طرفدار بیشتری پیدا کرد و روبی بالاخره یک وب سایت و لوگوی خودش رو رو طراحی کرد و بابت فروش محصولاتی که لوگوی خودش روش بود کسب درآمد هرچند خیلی اندکی هم داشت.
دیگه روبی تو شرکت نماد یک خانم پر از پشتکار و مهربانی و رو به موفقیت بود. همزمان داشت یک دوره تخصصی مدیریت و پروژه و بازاریابی هم میخوند .
روی همین فعالیتهاش بود که کم کم با پسری آشنا شد و خیلی زود باهاش ازدواج کرد. همه تو پستهاش میدیدم که چقدر خوشحال هست و از زندگی اش لذت میبره. بعد از چند روز پست گذاشت که حامله است و به یکی از آرزوهاش رسیده و بزودی صاحب فرزندی میشه. من رو هم دعوت کرده بود برای بیبی شاور اما نتونستم برسم. خلاصه بچه هم بدنیا اومد و تقریبا هر روز عکس جدیدی (عین این ندید بدید ها) از خودش و بچه اش و زندگی اش میزاشت.
روبی در اوج خوشبختی بود.
اون خانم امروز حدوداً چهل و هشت روز از درگذشتش میگذره!!!!
روبی در اوج خوشبختی مرد.