| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تا چند وقت پیش من همیشه چند تا از دوستهام رو بابت پایین بودن مدل ماشینهاشون اذیت میکردم البته نه اینکه ماشین خودم هم مدلش اونقدر بالا باشه ها (ماشین خودم مدل سال 2009 هست) ولی همیشه برای شوخی های روزانه هم که شده بود سر به سرشون میزاشتم و همینطور تیکه بود که هر روز بارشون میکردم.
اما این نامردها طی اقدامی ناجوانمردانه در مدت کمتر از یک ماه هر سه تا شون رفتن ماشین هاشون رو فروختند و ماشین های جدیدتر خریدند!
یه همکار 53 ساله دارم که ماکسیما 2002 رو فروخته و هیوندای الانترا مدل 2018 خریده. اون یکی دوستم هم کرولا 2006 رو داده به جاش تویوتا کمری 2016 سفید خریده این از اون خسیس ها هم بود. حالا این دو تا به کنار، اون یکی همکارم که یه فورد فوکوس 2001 خیلی خسته و پوکیده داشت، هفته قبل رفته یه دونه کیا اوپتیما 2019 خریده که چشم ههمون از حدقه و حسادت در بیاد! بهش گفتم آخه نامرد الان که سال 2018 هست تو چطوری رفتی 2019 خریدی؟ برای این که کفری تر مون کنه کاپوت ماشین رو زد بالا تا با چشمهای خودمون انجین و مدل سال ماشین رو ببینیم!
خب دوستهای آدم ماشین خوب داشته باشه که بد نیست اما قسمت بد ماجرا اینه که حالا هر سه تاشون میتازند به من! تمام این دق دلی های این چند سال رو سرم خالی میکنند. منم مجبورم علی رغم میل باطنی ام برم سراغ دفترچه های یادداشتم تا جوابیه هایی که خودشون رو برام میدادند رو به خودشون پس بدم!
خب چیکار کنم! بعد از اتفاقاتی که این چند ماه برام افتاده، اوضاع مالی ام اونقد خرابه که نمیتونم باهاشون چشم و هم چشمی کنم! مجبورم کوتاه بیام! ولی دارم براشون!
حدودا همین روزها بود حدود ده سال پیش که یک ایمیل مبنی بر قبولی تقاضای کارم اومد و زندگی من کاملاً تغییر کرد.همه چیز! هنوز هم باورم نمیشه اون روزها رو.
امروز هم برام ایمیلی اومد که میتونه سرنوشت زندگی من رو کاملاً تغییر بده. یعنی این قابلیت رو داره.
یک پیشنهاد جالب کاری با مزایایی خوب. اما ....... به شرطها و شروطها
خیلی تصمیم گیری سختی هست
اگر قبول کنم باید یک زندگی با فرمت جدید برای خودم تعریف کنم، دیگه به طور کلی زادگاهم رو فراموش کنم این تغییرات شاید باعث بشه که حتی دوستهای نزدیکم (که فعلا هیچ دوست نزدیکی هم ندارم) رو قطع رابطه کنم ولی کلی تجربه جدید آدمهای جدید دوستهای جدید زندگی جدید و جاهای جدید رو میبینم
اگر قبول نکنم اما هیچ اتفاقی نمیفته! همین زندگی پر از رنج و مشقت کماکان ادامه دارد!
بالاخره این درس فلسفه هم تموم شد. درسته که خیلی چیزها از این درس یاد گرفتم اما بیشتر عقده ای بودن استادش رو دلم موند.
با این تلاشی که من کرده بودم باید نمره ام حداقل 19 از بیست (اِی) میشد اما ایشان هر چی بهانه بنی اسرائیلی بود رو پیش روم گذاشت تا نمره ام 16.5 از بیست (بی) شد. خب این استاد زد معدل کلی ما رو از 18 پایین آورد. خیلی اعصابم خورد شد چون درسهای دیگه که چند برابر سختتر بودند رو نصف این درس تلاش میکردم و نمره اِی میگرفتم و حالا من از درس به این الکی ای باید نمره بی بگیرم و تازه بخاطر امتحان فاینالش من امتحان ریاضی ام رو گند زدم.
به هر حال هر چه بود گذشت و این چند شب چقدر شب های آرومی هست برام! امروز هیچ درسی ندارم! فردا درسهام شروع میشه.
امشب هم مهربون تر شدم با بقیه! ولی از فردا دوباره بداخلاقی هام شروع میشه!
میدونید یکی از حالتهایی که آدم ناراحت میشه چیه؟
اینکه به شما دو تا بلیط شرکت در یک فستیوال دو روزه هیجان انگیز رایگان بهت بدند و شما هیچ کسی رو نداشته باشی که با خودت ببری!
هر چند چند روز دیر شده
این دکلمه رو چند سال پیش زمانی که حال و حوصله زیادی داشتم به زبان انگلیسی اجرا کردم
یاابالفضل العباس (ع)
بالاخره از این دخمه تنگ و تاریک بیرون اومدم!
این چند روز شاید سخت ترین روزهای زندگی ام در این چهار سال بود. خیلی فشار رو تحمل کردم
امروز تو آیینه خودم رو نگاه کردم! چقدر وحشتناک شدم سه هفته صورتم رو اصلاح نکردم! موهام افتضاح چهره ام مثل آدمهای معتاد شده بود کلاً
از فردا از میکوبم از اول درستش میکنم!
من که همیشه برای هر مناسبتی مسجد میرفتم تو این دهه فقط سه شب تونستم برم.
نمیخوام بگم آدم مذهبی ای هستم ولی جایی که احساس آرامش و رضایت میکنم همونجا است. شاید دریا و طبیعت هم همین احساس رو بده ولی آرامش در کنار دوستان و برادران دینی خود بودن هم لذت خودش رو داره.
چرا این روزها این قدر سرد شدم ؟ نه حوصله جواب تلفن دادن دارم نه حوصله بیرون رفتن. حتی جواب تلفن مادرم رو هم ندادم. خیلی درگیر شدم.
باید همه اینها رو جبران کنم
خیلی دلم گرفته همش هم تقصیر خودمه
بنابراین من نه یک خدای برتر خوب و سرچشمهٔ حقیقت که یک شیطان نابغه را تصور میکنم. شیطانی که به همان اندازهای که هوشمند است، توانا نیز هست و تمام تلاشش را میکند تا من را گمراه سازد. من فرض میکنم که بهشت، هوا، زمین، رنگها، شکلها، صداها و همهٔ چیزهای بیرونی چیزی جز بازیهای فریبکارانه در رویاهای من نیستند؛ دامهایی در راه سادهلوحی من. من فرض میکنم که دستی ندارم، چشمی ندارم، گوشتی ندارم، خونی ندارم، حسی ندارم، اما با این وجود به اشتباه به این باور رسیدهام که همهٔ اینها را دارم. من قاطعانه در این تعمق خواهم ماند و حتی اگر از دایرهٔ قدرت من خارج باشد که هیچ حقیقتی را دریابم، مطمئناً این توانایی را دارم که قاطعانه موافقت خودم با این اشتباه را حفظ کنم، مبادا که این فریبکار هرچند قدرتمند و نابغه بتواند اثری بر من داشته باشد.
رنه دکارت
به جرات میتونم بگم این درس فلسفه سختترین درسی بوده که تا حالا داشتم!
البته کم کم این درس انتگرال و دیفرانسیل 2 داره جاش رو میگیره.
البته بستگی به معلمش هم داره.
باورتون میشه هر روزه با این استاده دعوا دارم سر نمره دادن. یه ایمیل بلند بالا و کاملاً گستاخانه از همین حالا آماده کردم وقتی کلاسم با این استاد فلسفه تموم شد و نمره ام رو گرفتم براش بفرستم.
آخه خداییش برای چی من باید این قدر وقتم رو برای اینکه افلاطون و راشل و ارسطو و دکارت و فلسفه های وجودی سرنوشتی تلف کنم مگه چقدر اینها مهم اند
تازه مگه درست چند واحد است؟ بابا بزار یه نمره خوب بگیریم معدلمون بره بالا من ترم بعد که فیزیک و جبر خطی بگیرم پس چه خاکی به سرم کنم درسش رو نمیتونم حذف هم بکنم چون یکی دیگه رو حذف کردم
دوستهام بهم گفته بودند که با استاد زن درس نگیر چون اونها رحم ندارند من باورم نمیشد.
عجبا
اندازه چند سال پیر شدم تو این چند هفته درس ایشون، کار، مریضی و زندگی
خواستم بگم که امروز بهترم
روز اول که سرگیجه اومد سراغم مثل پیرمردهای نود ساله شده بودم، نمیتونستم درست راه برم و مدام سرم گیج میرفت و هر لحظه ممکن بود که بیفتم. تقریبا بیشتر روز را یا روی تختم بودم یا روی کاناپه دراز کشیده بودم.
خیلی لحظات سختی بود آدم حتی به فکر وصیت نوشتن میفته
روز دوم کمی بهتر شدم، راه رفتنم مثل اون آدمهای عقب افتاده ذهنی شده بود! باید یک مسیر رو صاف برم و اگه به اطراف نگاه میکردم باید بدنم رو میچرخوندم تا لازم نشه سر بچرخه و دوباره سرگیجه بگیرم!
امروز که روز سوم است، بهتر شدم گردنم درد گرفت از بس که صاف نگاه کردم! خدایا این چه مرضی بود من گرفتارش شدم
دیروز وقتی تنهای تنهای توی اتاق تاریک بودم خیلی دلم گرفت. گاهی آدم هیچ کاری نمیتونه بکنه حتی از جاش هم نمیتونه تکون بخوره بره بیرون داد بزنه. بعد از چند ساعت، فقط گوشی موبایل دستم بودو با عزیزانم چت میکردم! شده بودم مثل استیون هاوکینگ!