| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
بالاخره خریدم!
خیلی سخت بود اما چشمهام رو بستم و یکی اش رو از یک فروشگاه انتخاب کردم. نسبتاً ارزانتر و امکانات بهتری هم داشت.
قسط بندی اش هم یک ساله است بدون بهره! (یادم باشه سر ماه پولش رو بدم )
اما!........ این تازه شروع مشکلات بود
بعد از اینکه کارهای خرید و امضاء بازی ها تموم شد بهم گفتند حالا چه جوری میخواهی ببری شون؟ گفتم مگه شما خدمات انتقال ندارید؟ گفت ما یه فروشگاه کوچیکیم نه از این خدمات ها نداریم!
بعد مبل ها رو که توی بسته بندی و کارتن هاش بودند نشونم داد!خیلی بزرگ بودند و مسلما! حتی کوچکترین بسته اش هم تو ماشینم جا نمیشد! از طرفی چون دیر وقت شب بود به فروشنده گفتم فردا بعد از کارم میام دنبال اینا! ایشان هم گفتند باشه و یه رسید با شماره اش به من دادند و گفت فردا هر وقت اومدی اگر من هم نبودم این رسید رو نشون بده مبلها رو بهت میدند.
فرداش هم بعد از کار با هزار بدبختی یکی رو که یه ماشین مناسب داشته باشه آنلاین پیدا کردم و اینترنتی قرارهامون رو گذاشتیم تا سر ساعت بیاد و مبلها رو انتقال بدیم .
ایشان سر ساعت اومده بود خیلی زود باهاش رفیق شدم. اصولاً من آدمی ام که همه باهام صمیمی هستند اما وای از روزی که از یکی بدم بیاد! به هر زحمتی بود مبلها رو باهم انتقال دادیم ایشان مجهز بود و اونقدر کار انتقال سخت هم نبود. آخرش بیچاره خیلی عرق کرده بود بهش گفتم یه لیوان آب سرد بیارم قبول نکرد! گفتم حداقل بیا دست و صورتت رو بشور بازم قبول نکرد گفت عادت دارم. همین طوری عرق بود که ازش میچکید. مثل من به گرما حساس بود! پرداختش رو قبلاً آنلاین کرده بودم هر چند که پول خیلی زیادی بود ولی نوش جونش! پولهات خرج یه دوست بشه ارزشش رو داره تا یه عوضی.
بعد از رفتن ایشان شروع کردم به باز کردن کارتن ها. اونقدر به دقت همه قطعات رو چیده بودند و هر کدومشون رو جداگانه بسته بندی کرده بودند که کلی وقت ازم گرفت تا همشون رو باز کنم! این قدر اینها با دقت بسته بندی شده بود که یه کوهی از آشغالهای بسته بندی تو حیات خلوت خونه درست شده بود.!
این مبلهای سنگین مگه راحته سرهم کردنشون! تمام این پروسه باز کردن بسته ها و سرهم کردنشون چهار ساعت از من وقت گرفت! بعضی جاها من یه قطعه رو اشتباه میبستم آخر کار که میفهمیدم اشتباهه مجبور میشدم از اول همه رو باز کنم و دوباره ببندم!
با اینکه زیر کولر بودم از بس بهم فشار اومده بود خیس عرق شده بودم!
بعد از اتمام کار خسته و کوفته حیران و نالان رفتم یه دوش گرم گرفتم و یه چایی هم پشتش
----
حالا همه اینها به کنار!
بعد از جابجا کردن این مبلها یه چیز دیگه یادم اومد!
الان نیاز هست که حداقل یه دونه میز بزرگ شیشه ای برای پذیرایی اون وسط و دو تا میز کوچولو کنار های میز باید بزارم تا تکمیل بشه!
آخه نمیشه که یکی بیاد رو مبل بشینه و بعد براش چایی بیاری بزاری پایین جلو پاش که!
ای دل غافل! حالا واسه اینم کلی داستان خواهیم داشت!
تموم نمیشه که این غم ها! یکی دو تا هم نیست! کاش حداقل شماره اون خانمه رو گرفته بودم برای این میزها! 
هر چقدر من آدم دل رحم و ساده ای قبلاً بودم (الان هم در خیلی موارد هستم) و همیشه خیلی راحت در مقابل فروشنده ها تسلیم میشدم اما حالا خیلی کم پیش میاد که اونطوری باشم. تا امروز حدود بیست تا مغازه رو گشتم. فروشنده ها با حوصله جنس هاشون رو به من نشون میدادند و مزایای اون بهم میگفتند. دست به هر تکنیکی میزدند تا دل من به رحم بیاد! برام آب میوردند یا حتی میگفتند چون هوا گرمه برات بستنی بیاریم نگران نباش باهات حساب نمیکنیم و اینا. اما من آخرش بعد از دیدن مبل ها و امتحان کردنشون میگفتم: خیلی ممنون میرم جاهای دیگه رو ببینم و اگر شما ارزانترین بودید برمیگردم. اون بیچاره ها میدونستند که به احتمال زیاد برگشتی در کار نیست، تمام تلاششون رو میکردند که منو نگه دارند اما من میرفتم.
---
دو تا خاطره رو تعریف میکنم که مشت نمونه خروار بازدید های من از فروشگاههای مبل فروشی هست:
اولی یه فروشگاهی بود که اجناسش حسابی لوکس و با کیفیت بود. مبل ها همه چرم مخصوص و با کلی امکانات. کلاً فروشگاه با کلاسی هم بود. من همین که از در وارد شدم زنگوله به صدا در اومد و فروشنده هم شنید ولی داشت با یکی از مشتری ها صحبت میکرد از همون جا با اشاره بهم گفت که الان میرسم خدمتتون. با داخل شدن به فروشگاه و با دیدن چند تا مبل اول فهمیدم که اینجا جای من نیست! با پول یه دونه از اینا من میتونم دو تا یا سه تا مبل بخرم! به هر حال به خودم گفتم حالا که اومدم داخل بزار یه نگاهی هم بندازیم. سنگ مفت گنجشک هم مفت. چون فروشگاه خیلی بزرگی هم بود من سعی میکردم در شعاع پونزده متری فروشنده قرار بگیرم تا ایشان مزاحم بازدیدم و اجرای تکنیک های پیشرفته به زور خرید کنی روی من نشه. البته فروشنده سریع مشتری ها رو به یکی دیگه واگذار کرد و لبخند زنان داشت آهسته آهسته مثل شیری که در بیشه در کمین شکارش بود به من نزدیک میشد. منم از اونجاییکه میدونستم مورد هدف قرار گرفتم، در عین حالی که تظاهر میکردم که دارم به مبلها نگاه میکنم فاصله ایمنی 15 متری ام رو با فروشنده حفظ میکردم. هر چه ایشان نزدیک تر میشد و سرعتش رو بیشتر میکرد، منم سرعتم رو بیشتر میکردم تا اینکه نزدیک در خروجی رسیدم که فروشنده داد زد: "آقا ... میتونم کمکتون کنم؟" گفتم: " هیچی من همه رو دیدم و خداحافظ!" و سریع از درب خروجی رفتم بیرون و اون فروشنده هاج و واج به شکاری که از دستش به این راحتی فرار کرده بود داشت نگاه میکرد!!
---
خاطره دومی هم یه فروشگاه بزرگ زنجیره ای بود که هم واقعا بزرگ بود و هم خدمات قسطی خوبی هم میداد. مثلا شما میتونستید مبل رو با قسط هشت ماهه بخرید ازشون و زیاد هم کارمزد نمیگرفتند. مبل ها هم انصافاً همه عالی بودند. اما عین همون مبل ها رو جای دیگه من دیده بودم با قیمت خیلی ارزونتر! برای همین جواب من مسلماً به این فروشگاه نه بود. تکنیکی که فروشنده اونجا داشت این بود که میزاشت راحت داخل فروشگاه برای خودت بگردی و اصلاً کاری بهت نداشت. اما خودش در استراتژیکی ترین نقطه این فروشگاه قرار داشت. درب خروجی!
یعنی این یکی دیگه هیچ راه فراری نداشت به جز روبرو شدن با خانم فروشنده. خب منم دیدم که اینطوریه حسابی لفتش دادم و همه مبل ها رو یکی یکی نگاه کردم و امتحانشون کردم. (با خودم گفتم شاید بیخیال شه بزاره برم) اما همونطور راحت رو صندلی اش نشسته بود و منتظر بود من تموم بشم و بیام طرف درب خروجی! بالاخره دل رو به دریا زدم و رفتم به سمت درب خروجی، دیدم که خانم فروشنده به محض دیدن من سر پا ایستاد و لبخندش همینطور با نزدیک شدن من بزرگتر و بزرگتر میشد ! (خداییش لبخند یک فروشنده همیشه یکی از ترسناک ترین لبخندها ست). منم مجبور شدم به این یکی چون خانم بود فن استاد رو بزنم! 
بهم گفت چطور بود؟ چیزی رو خوشتون اومد؟ گفتم آره من کل فروشگاه رو خوشم اومد همه چیزتون عالی بود علی الخصوص حتی خود شما هم عالی هستید. ماشالله چه خانم با کمالات و با حسن و زیبایی ای. گفت نه آقا شما باید بگید یکیشون رو خوشتون اومده تا باهاتون راجع به قیمتش صحبت کنیم! گفتم مثلاً همین مبل که اینجاست. همه چیزش عالی جای شارژ موبایل هم داره چراغ مطالعه، ریموت کنترل تلویزیون و صندلی برقی همه چیز داره. خانمه پرید وسط حرفم "چرمش هم ایتالیاییه" گفتم آره همون، اصلاً حرف نداره من اصلاً میتونم ایراد بزارم رو این جنسهای شما مخصوصاً وقتی یه همچین فروشنده خوشگلی هم فروشنده اش باشه. ولی خانم قیمتهاش خیلی بالاست. خانمه گفت خب شما میتونید اینها رو قسطی از ما بگیرید ما بهره هم نمیگیریم و اینا. گفتم خانم این قیمت ها رو ولش کن ... شما چقدر خوبید... میشه من شماره تون رو ...... خانمه خندید و گفت بفرمایید بیرون. گفتم نه اگه نظرم عوض شد خواستم بخرم باهاتون تماس بگیرم ..... خندید گفت بفرمایید آقا . در حالیکه داشتم میرفتم و وقتی مطمئن شدم فاصله ایمنی کاملاً رعایت شده گفتم خانم ما که رفتیم ولی هم جنس هات گرون بود و هم شما هم همچین تحفه ای هم نبودی ها اینقدر واسه ما ناز کردی . نزدیک بود بزاره دنبالم ولی من چون نکات ایمنی رو رعایت کرده بودم تونستم بلافاصله از محل متواری بشم!
***
میبینید تو رو خدا؟ برای یه مبل خریدن من چقدر دردسر و داستان دارم. آخرش این هفته هم تموم میشه و من هیچ چی نمیخرم!
خب اگه هیچ چی نخرم بهتر از اینه که جنس گرون و بی کیفیت و زشت بخرم.
امروز هوس کردم که بعد از چندین سال سری به یکی از وبلاگ های قدیمی ام بزنم.
اون وبلاگ دوران تازه جوانی و جاهلیت ام بود و فقط و فقط برای عشق آن دورانم در آن وبلاگ مینوشتم. همه خاطراتم و همه احساساتم راجع بهش. ایشان حتی از وجود این وبلاگ خبر نداشتند و تنها خواننده اش هم خودم بودم.
ولی وبلاگ نبود! اصلاً آدرسی به اون نام دیگه وجود خارجی نداشت!
حدود پنج سال بود که بهش سر نزده بودم ولی همیشه در خیالم بود که جایی هست که همه چیز رو توش نوشتم.
خواستم بگم به این وبلاگ ها زیاد اعتماد نکنید.
مثل اینکه آخرین یادگارهای اون عشق قدیمی هم از بین رفت!
...
سه روزه که دنبال خرید مبلمان برای خانه هستم. هدف اولم این بود که تا عید قربان خانه مبلمان جدید رو داشته باشه. اما مثل اینکه به این سادگی ها هم نیست.
اوه خدایا! این علم چقدر پیشرفت کرده! الان کاناپه هایی اومده که ریکلاینر های برقی داره با جای شارژر موبایل و جنس های عجیب غریب و شکل های عجیب غریب.
تا اینجاش همه چیز عالی و دلپسند تا اینکه میرسیم به قیمت ها!
خب آخه برای چی اینقدر گرونند اینا. مگه داخل این مبلها به غیر از پشم شیشه چیز دیگه ای هم هست که ما نمیدونیم.
از اونی که فکرمیکردم حتی دو برابر هم بیشتر خرج این مبلها میشه اینطوری.
تا امشب شش تا فروشگاه بزرگ رو گشتم و هر چه بیشتر میگردم بیشتر نا امید میشم. بعضی هاشون اصلاً تابلو بود و از بوی واکسی که به مبل زده بودند فهمیده میشد که این مبل دست دوم هست. ولی فروشنده میخواست به عنوان نو به ما بفروشه.
من یک آدم فوق العاده مشکل پسندی هستم. تا هزار جا رو نگردم و خوب بازار دستم نیاد یکی رو انتخاب نمیکنم در همه ابعاد زندگی ام.
فکر کنم عید قربان نشد. ولی خب برای این کارها نباید عجله کرد.
قربانلیق مبارک .
این حجم از بارندگی اون هم تو این فصل سال! و تو این شهر اصلاً سابقه نداشته.
از بس هوا طوفانی بود مجبور شدم از وسط راه برگردم خونه!
بارونش هم گرم! انگار رفتی زیر دوش آب گرم!
این بارندگی هم دیگه خیلی لوس شد. بابا بیخیال من فردا کلی کار دارم حداقل میباری یه کم آروم تر ببار نه اینکه اصلاً نشه از خونه بیرون رفت!
بعدش هم مگه اصلاً حواست هست که الان تابستونه؟ نکنه نیمکره رو اشتباه گرفتی؟ اینجا نیمکره شمالیه ها..... الو ........... جواب بده ............. الو .............
این هفته ای که پیش رو دارم، از نظر درسی یک آرامش قبل از طوفان هست. البته به طور مفصل و کامل توسط درسهای سختی که برای ترم بعد گرفتم مورد عنایت قرار خواهم گرفت.
از نظر کاری هم این چند تا پروژه جدیدی که داریم خیلی وحشتناک هستند. قراره تمام لوگوها و غرفه های نمایشگاه یک فستیوال خیلی بزرگ رو کار کنیم و یک شرکت ساختمانی خیلی بزرگ هم سفارش بزرگی داده که همه مجبوریم سر کار دیرتر وایستم. ولی خدا رو شکر که این دو هفته کلاس نداشتم وگرنه نابود میشدم.
میخوام این مدت یک هفته مانده به شروع کلاسها رو به کارهای عقب افتاده ام بپردازم. به نظرم مهمترین کار فعلاً کارهای عقب افتاده خونه است. باید دنبال یک مبلمان برای خونه باشم، مبلمان قبلی هم کهنه بود و هم سنگینی بیش از حدش باعث شده بود که عطایش را به لقایش ببخشم و بدمش به یکی که بیشتر نیازش داشت. ولی حالا بعد از این چند ماه الان دیگه وقتش هست که برم بگردم و چند تا مبلمان خوب رو و قیمت بگیرم. البته نه پولش رو دارم و اگه میداشتم هم این کار نمیکردم که نقد بخرم. دنبال جایی هستم که قسطی بخرم.
بعد از اون میخوام کف طبقه اول خونه رو یا پارکت کنم یا لمینیت. البته لمینیت ارزونتره. یه دوستی دارم به اسم کاپیتان که اینکاره است قیمت بالایی برای کارش بهم داد ولی مطمئنم که از چوب خوبی استفاده میکنه از چند جای دیگه قیمت گرفتم اونها که بدتر بودند. یادم هست یه نظافتچی داشتیم که اونم هم تو کار کف ساختمان بود و قیمتی که بهم گفته بود مناسبتر بود، باید بهش زنگ بزنم ولی از کیفیت کارش مطمئن نیستم.
هدف سوم ام حمام خانه است. این یکی از همه گرونتر در میادو ممکنه فعلاً نتونم درستش کنم ولی حداقل تو این یک هفته وقت دارم که برم راجع بهش تحقیق کنم و ببینم چه طوری میتونم ارزونترین گزینه رو برای آپدیت کردنش داشته باشم. میخوام از این حموم شیشه ای ها باشه. که آدم به زندگی امیدوار بشه بیاد حمام. 
چهارمین برنامه ای که ممکنه داشته باشم هم اینه که فرم ثبت نام اون دانشگاه رویاهام رو تکمیلش کنم! (یادتون هست بهتون گفته بودم بیایین باهم همکلاسی بشیم؟) زیاد وقت ندارم برای این و نباید همینطوری دست دست کنم.
برنامه پنجم ام هم اینه که با اداره مالیات تماس بگیرم و ازشون راجع فرمهای سال قبلم سوال کنم، چون یه مشکلی پیش اومده بود و منو کلی جریمه کرده بودند و منم نامه شون رو پیش حسابداری که کارهای مالیاتی ام رو کرده بود بردم و این آقا هم براشون جوابیه فرستاده ولی هنوز هیچ چیز از اداره مالیات مبنی بر اینکه بالاخره جریمه هستم یا نه برام نیومد. بالاخره اگه جریمه هستم بهتره که هر چه زودتر پولش رو بدم و خودم رو خلاص کنم. ولی به طور یقین سال دیگه پیش اون آقای نامرد نمیرم که فرم هام رو پر کنه.
ششمین برنامه که اگر وقتی هم این وسطها مونده باشه اینه که برگردم دوباره به ورزش و کم کردن وزن! این وزن لامصب اگه یه روز ازش غافل شم بازم میاد سراغم. البته الان ظاهراً حدود چهار یا پنج کیلو اضافه وزن دارم ولی اگر جلو شو نگیرم این بیشتر هم میشه. ایشالله هر وقت حاجی شدم میزارم وزنم زیاد بشه! 
میبینید من حتی روزهای تعطیل مدرسه ای هم کلی کار دارم!
این روزها مصادف با روزهایی است که کسانی که میخواند مشرف بشند به سفر حج یا آماده میشند یا چند روزه که حرکت کردند.
یکی از دوستان خوبم آقا سید جواد هم بهم زنگ زد و هم ازم حلالیت خواست و هم ازم بابت موضوعی تشکر کرد و به سلامتی راهی سفر حج شد.
خیلی آدم بزرگواریه این آقا سید. همیشه آروم، متین و کاملاً خاکی. یه دختر نازنین چهار ساله هم داره به اسم فاطمه.
اتفاقا دیشب که فیلم مسافر رو دیدم یاد ایشان افتادم، چون ایشان هم چندین سال است که راننده تاکسی هستند و درآمد کمی هم دارند. ولی روحیه بالا و اعتقاداتش واقعاً تحسین برانگیزه. همیشه در هر مراسمی در مسجد حاضره و حتی نماز جمعه ها هم میاد. در حالیکه میتونه بره مسافر کشی کنه. همیشه به مال دنیا کاملاً بی اعتنا است. یادمه چند ماه پیش ماشینش رو دزد برده بود ولی بازم خم به ابرو نیورده بود و اصلاً به ما نگفته بود تا بعداً از طریق همسایه هاش فهمیدیم. البته بعد از دو ماه ماشین رو پلیس پیدا کرده بود. خب مال حلال مگه میشه به این راحتی از دست بره.
ماجرای این سفر حجش هم جالبه. هیچ کس باورش نمیشد قرعه به نامش بشه اما با معرفی دوستان و حمایت آقای دکتر هزینه سفر حج اش رو متقبل شدند و ایشان هم به آرزوی خودشون رسیدند.
از آ سید جواد پشت تلفن خواستم برام اختصاصی دعا کنه.
بعد از همه این تفاسیر، میگم منم بد نیست منم برم حاجی بشم! چه کلاسی داره منو حاجی رضا صدا بزنند! اون وقت دیگه نیازی هم نیست وزن کم کنم! حاجی لاغر رو دیگه کی دیده!
البته من که فعلاً درگیر کار و درسم!
به سفارش یکی از عزیزان فیلم مسافر از آقای هاتف رو دیدم.
اصولاً من هیچ وقت فیلم عشقی نمیبینم! ولی خب اینبار نشستم و تماشا کردم.
قبل از تماشا با خودم جلیقه نجات شنا آورده بودم تا در قسمتهای آبکی این فیلم غرق نشم. اما خوشبختانه نیازی بهش نبود چون هم من قدم بلنده و هم ارتفاع آب زیاد نبود!
فیلم سعی کرده بود خیلی خوب آمریکا رو به نمایش بزاره، هتل دابل تری هیلتون که از هتل های زنجیره ای معروف هست، استارباکس که کافی شاپ دانشجو ها است و مراکز خرید بزرگ که به مال معروف هستند. با راننده تاکسی بودن علی و جاهایی که با مشتری های مختلف سر و کله میزد لحظاتی خودم رو احساس میکردم چون خودم هم زمانی برای مدتی خیلی کوتاه راننده تاکسی بودم و میدونم سر و کله زدن با مسافر ها چقدر سخته.
دختر این فیلم هم از ایران به آمریکا در جستجوی شوهرش آمده بود که چندین ماه بود هیچ نشانی و پیامی از او نداشت. چیزی که من برداشت کردم این بود که این خانم لابد خیلی پولدار بوده. چون هم همش در هتل های گرانقیمت شبی 200 تا 400 دلاری اقامت داشته و هم فرت و فرت میرفته از مراکز خرید لباسهای چند صد دلاری خرید میکرده! خب اگر شما هم چنین آرزویی دارید باید حداقل چند هزار دلار برای خرج کردن داشته باشید. (دلار رو که میدونید چنده! ). نکته دیگه ای که تو چشمم میزد این بود که هر چه از فیلم بیشتر میگذشت دختره بیشتر بی حجاب تر و لخت تر میشد! (استغفرالله) .
البته این آقای هاتف که همش منو به یاد زنگ هندسه و کلاس درس و اون خانم همکلاسیش میندازه بعضی جاهای فیلم حرفهای خوبی راجع به مردمانی که خارج از کشور و بخصوص در آمریکا زندگی میکنند به زبان آورد. از مشغله کاری بیش از حد تا حدی که یازده سال بود به ساحل نرفته بود درحالیکه ساحل نزدیک خونه اش بوده، شبها در کاناپه همدیگه خوابیدن و درس خواندن و سختی کشیدن های بیشمار.
برای کسی که چند سال کلاس انگلیسی خونده هم ترجمه زیر نویس به انگلیسی این فیلم خیلی نزدیک به افتضاح بود! شاید مترجمش خواسته بوده که حس آبکی بودن فیلم رو تا حدی به خارجی ها هم انتقال بده.
آخرهای این فیلم خیلی بهتر از فیلمهای دیگر ایرانی تمام شد و ما زیاد توی آب غوطه ور نموندیم.
در کل به جز مواردی که گفتم از فیلم خوشم آمد. ولی دیگه فیلم عشقی نمیبینم!
مگه میشه با یک دست دو تا هندونه رو گرفت؟
من الان چهار تا رو با یک دست گرفتم و دنبال پنجمی اش هم هستم!
اوج خستگی، بیخوابی، و بازم خستگی
بالاخره روز موعود رسید! امروز یک قدم مهمی برداشتم که حدود سه سال بود روش برنامه ریزی کردم. بیشتر از بیست تا ورق امضا کردم! خدا کنه اونقدر زنده بمونم تا بتونم آخرش رو ببینم!
روز کاری هم از شلوغ ترین روزهای خودش بود. چند تا فستیوال بازیهای کامپیوتری داره شروع میشه و این روزها ما فرصت سر خاروندن هم نداریم. خیلی از دستیار جدیدم این روزها سر کار کفری میشم. همش میخواد به من ثابت کنه که از من بهتره و لیاقتش رو داره تا سرپرست بخش بشه. اما همه میدونند این اتفاق نمیفته تا وقتی من اونجام. اون پیرمرد حتی نصف دانش کاری من رو هم نداره.
آخر شب بعد از کارها و برنامه دلداری دوستم، خواستم بشینم بعد از چند هفته یک فیلم نگاه کنم.
فیلم اکسیدان رو فکر کنم قبلاً تا وسطهاش دیده بودم ولی اینبار تا آخرش تماشا کردم. من اصولاً تو فیلمهای ایرانی فقط فیلم طنز نگاه میکنم.
فیلم جالبی بود و بعضی از اتفاقهاش واقعی بود.
من خیلی از ایرانی ها رو دیدم که بخاطر ویزا گرفتن مجبور شده بودن دین خودشون رو تغییر بدند و یا بگن که ما گی هستیم.
اون جایی که اون خانم پولدار که سگ داشت و عاشق این آقا شده بود هم جالبه. تقریباً بیشتر فیلمهای ایرانی یکی از سوژه هاشون همین هست. فیلم در کل خیلی بهتر از بعضی از فیلم های به شدت آبکی بود اما انگار باید همه فیلمهای طنز ایرانی یه جوری خیلی ضایع و آبکی باید تموم بشه.
در کل اگه وقت داشتید برید ببینید اگه دیدید هم خوش بحالتون!
مرسی عَه!