| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز موقع ناهار خانمی که در پذیرش کار میکرد با من در یک میز ناهار بود. خیلی آهسته و با طمانینه غذا میخورد و همزمان داشت یک فرم رو پر میکرد.
یک کیف چرمی نامتعارف هم کنارش بود. احساس فضولی ام گل کرد و گفتم ببخشید این کیف چیه؟ یه نگاه کرد بهم و خندید و کیف را باز کرد که توش دو تا کتاب بود.
یکی از کتابها خیلی کهنه و رنگ رو رفته و با جلدی چرمی بود و اون یکی دیگه کمی نو تر به نظر میرسید. بهم گفت این یکی انجیل است و اون یکی دفتر خاطراتم هست.
با پر رویی تمام گفتم میتونم اون کتاب انجیل رو ببینم. گفت اشکالی نداره
گفتم میدونی این بار اولم هست که کتاب انجیل رو دستم میگیرم از تعجب داشت شاخ در میاورد. داشتم کتاب رو وارسی میکردم کتاب چاپ کره جنوبی بود ظاهرا. گفتم چه جالب این کتاب کره ای هست! خانم تعجب کرد و گفت من ۱۵ ساله این کتاب رو دارم و تا حالا متوجه نشده بودم. بعد گفت تو واقعا تو زندگی ات کتاب انجیل رو دستت نگرفتی ؟ گفتم نه و این بار اوله
براش خیلی جالب بود که بدونه من چه احساسی دارم
روی جلد کتاب نوشته شده بود انجیل ویرایش پادشاه جیمز. پرسیدم این ویرایش مربوط به کدام شاخه مسیحیت میشه . گفت منظورت چیه گفتم مثلا ارتودوکس پروتستان کاتولیک پروسبتریان باپتیست کدومش شما هستید؟ گفت ما هیچ کدوم ما فقط مسیحی هستیم گفتم امکان نداره باید یکی از اینا باشی گفت نه کلیسای ما اینطوری نیست و ما فقط مسیحی هستیم بهش گفتم ولی باید یکی از شاخه های مسیحیت باشید و ازش پرسیدم فرق این ویرایش با ویرایش های دیگه چیه و چرا شما این ویرایش رو نسبت به ویرایشهای دیگه انتخاب کردید ؟
در حالیکه ساکت بود و داشت غذاش رو میخورد به من که داشتم لقمه بزرگی تو دهنم میچپوندم نگاه کرد و گفت واقعا نمیدونم و بعدش ازم تشکر کرد که چیزی رو بهش گفتم که نمیدونست و گفت که باید بره راجع بهش سوال کنه
الان دارم با خودم فکر میکنم که حدود چهار سال پیش یک ایرانی را در شهرمان دیدم که اصرار داشت از نزدیک ببینمش و من را به کلیسای خودشون دعوت کرد در حالیکه اصلا من انتطارش رو نداشتم و وقتی ازش درباره انجیل لوقا که در دست همشون بود همین سوالها رو کردم با ناراحتی و عصبانیت باهام برخورد کردند.
حدود سه روز بود که هیچ نوع دسترسی به بلاگ اسکای نداشتم و نمی تونستم بازش کنم. هرچند که قرار نبود که هسته اتم بشکافم.
روز یکشنبه تعطیل بودم و با خودم گفتم که باید هوایی به کله ام بخوره و رفتم دریاچه ای که نزدیک خونه مون هست. حدود ۲۵ دقیقه با ماشین راه هست .
بعد از تقریبا سه سال دوباره به اینجا سر میزدم و حالا فهمیدم که چه اشتباه بزرگی میکردم که خودم را از این طبیعت زیبا محروم میکردم
من گاهی یادم میره که همیشه به غرورم مینازیدم و اینکه اگه لازم باشه برام فرقی نمیکرد که کی ام و کجام و چیکاره ام و طرف مقابل ام کیه. بدون توجه حرفم رو میزدم و یا کارم رو میکردم هر چی میخواست بشه.
این چند روز یاد گرفتم که نباید این اصل رو در زندگی ام فراموش کنم. وقتی یکی فکرهای نادرست و قضاوت یکطرفه راجع به من میکنه برای همیشه از ذهنم محو خواهد شد حتی اگر یکی از بهترینهای زندگی ام باشه.
بعد از مدتها کلاسهای کالجم شروع شد. اوایل اینقدر اشتیاق داشتم که کلاسها شروع میشه اما همین که سایت رو باز کردم و تمرینها رو دیدم بی اختیار خوابم گرفت!
خدایا این که خیلی سخته
اما از اون طرف امراض محترم هم سلام میرسونند! این یکی رو همه میگند خیلی درد خواهد داشت اما من هنوز در مرحله سوت زدنش هستم
جدیدا به این نکته پی بردم که این وبلاگ خواننده چراغ خاموش هم داره! بابا بیا بیرون یه دست تکون بده
وصف حال این روزهای من شنیدنی و دیدنی است!
هیچ وقت سعی نکنید مخ دختر هایی رو که تو داروخانه ای که همیشه ازشون دارو میخرید رو بزنید.
دیگه اونها میدونند چه مرضتونه قشنگ به روتون میارند! 
یه چیزی در مورد شانس من درباره عشق دیگه حتمی هست.
یا طوریه که عاشق شدنم در اون مورد اصلا غیر ممکنه و با هیچ منطقی جور در نمیاد که بهش میرسم.
و یا خیلی دیر متوجه میشم و دیگه کار از کار گذشته
و یا کلا از اساس همه چی سر کاری بوده! 
من همیشه به خیلی ها سرنوشتم رو گفتم و همیشه به خیلی ها این نکته رو گوشزد کردم که اگر اتفاقی در زندگی افتاده و یا در حال رخ دادن هست که باب میل تو نیست و یا فکر میکنی که خیلی بد هست و به خاطر اون از زمین و زمان و مخصوصا از خدا شکایت داری همیشه صبر داشته باش چون تو هنوز چیزی از حکمتش نمیدونی.
شاید بارها برام پیش اومده که مشکلی داشتم که بابتش به شدت ناراحت و افسرده بودم اما بعد از مدتی فهمیدم که چقدر شرایط به نفعم بوده.
حداقل در زندگی من که خیلی رخ داده این موارد که مثلاْ از کار بیکار شدم و یا اون چیز و اون کسی رو که میخواستم بهش نرسیدم اما بعدش خداوند خیلی بهترش رو به من داد و من بودم که حیران و شرمنده این حکمتش و رفتار خودم بودم.
به جرات میتونم بگم ۹۰ درصد فیلم ها و سریال های ایرانی با دیدن یک خواب شروع میشه!