| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
این روزها به شدت سرم شلوغه در حدی که حتی نوشتن چند خط پست ساده هم برام خیلی سخته! امروز چون تعطیل بودم تونستم این پست رو بزارم
تا یک ماه دیگه قرار مصاحبه ای دارم. همه چیز نامعلومه شاید بگم کمتر از 50 درصد (شاید از اون هم کمتر شانس دارم که قبول بشم) ولی اگر قبول بشم زندگی ام وارد مرحله جدیدی میشه
دارم به شدت روی یک پروژه با چند تا از دوستان کار میکنم! اختلاف سلیقه به شدت بینمون موج میزنه! و منم از اون دسته آدمهایی هستم که همیشه خواسته بهترین و دستوره دهنده باشه! در حالیکه بقیه هم همینطورند!
فستیوالهای بازیهای کامپیوتری داره شروع میشه و سر کار هم اصلاً وقت هیچ نوع سر خاروندن نیست.
امسال مالیاتها بیشتر شده! لعنتی باید کلی پول اضافه بدم! خیلی بیشتر از اضافه
در میان این همه اتفاق های ریز و درشت و خسته کننده، آشتی با دوستی خیلی بهم روحیه داد. نمیدونم چرا ولی یه جوری شیفته مان کرد و بعد از آشتی بیشتر عزیز شده برام! دیگه بماند چرا
امروز نشستم به پنج جای مختلف رزومه ام رو فرستادم! این یکی از خواسته های مشاورم بود! منم فقط برای رفع تکلیف این کار رو کردم و اسکرین شات گرفتم تا براش بفرستم چون هنوزم دلم پیش اون بانکه هست که اگه بشه چی میشه!
یکی از بهترین و زیباترین کامنتها رو چند روز پیش دریافت کردم.
تنک یو باشی.
متاسفانه کامنت رو نمیشه تائید کرد!
تصمیم گرفتم یک وبلاگ جداگانه برای برنامه نویسی ام درست کنم و این وبلاگ رو مختص روزانه ها و گاه نوشته هاش کنم.
البته اینطوری باعث میشه من کمتر به این وبلاگ سر بزنم و وقت بیشتری در اون وبلاگ بزارم!
البته اگر اهل برنامه نویسی فول استک جاوا و اینها نیستید این وبلاگ اصلاً به درد شما نمیخورد و کاملاً کسالت آور!
این شما و این وبلاگ جدیدم:
https://RezaFullStack.blogspot.com
اینها برنامه هایی هست که یک فول استک باهاش حتما و همیشه سر و کار داره!
البته گیت هاب و بوت استراپ و فاوندیشن رو هم چون آنلاین هستند و اجایل (که هفته بعد شروع میکنیم رو اضافه نکردم هنوز!)
امسال و پارسال من عجیب هی پشت سر هم مریضی های عجیب و غریب میگیرم
همه شون رو هم برای اولین بار در عمرم تجربه میکنم
دیگه هیچ نقطه ای از بدنم نمونده که دکتر تا حالا ندیده باشه!
حالا این دکتر که هیچی ، هم کلی درآمد داره و هم دیگه براش عادی شده.
اون دخترهای پرستار که دستیارش هستند چه گناهی کردند که هر از چند گاهی باید منو تحمل کنند!
محمد جواد حدود یک سال از من کوچکتر بود. یک برادر بزرگتر داشت به اسم ذکی که یادم هست اون موقع ها که خیلی کوچیک بودیم و چهار یا پنج سالمون بود باهم خیلی سه چرخه سواری میکردیم و خیلی مسابقه میدادیم! گاهی من برنده میشدم گاهی او . خیلی باهم دوست بودیم
تا اینکه یک روز مادرم بهم گفت که ذکی به رحمت خدا رفته به خاطر یک حادثه آتش سوزی در خانه شان جانش رو از دست داده بود.
با وجود اینکه خیلی کوچیک بودم اما هیچ وقت یادم نمیره اون لحظات خوبی رو که تو حیاط خیلی بزرگ خونمون (شاید کوچک بوده اما به نظر من چهار ساله بزرگ بود) تو کوچه هفت پیچ باهم بازی میکردیم.
بعد از اون کم کم با جواد برادر کوچکتر ذکی دوست شدم اوایل همیشه صحبت کردن با او منو یاد ذکی مینداخت ولی کم کم به مرور زمان ذکی رو فراموش کردم
هر دو در خانواده های خیلی معمولی اما کاملاً معتقد به اصول بزرگ شدیم مشکلاتها و سختی های زیادی رو به عنوان فرزند بزرگتر خانواده تحمل کردیم.
این جسارت و رک گویی جواد همیشه برای من قابل تحسین بود. از اون آدمهایی بود که همیشه تو کاری که داشت جدی بود و شدیدا هم بذله گو بود.
وقتی حدود پانزده ساله شده بودیم من پسر دایی ام و جواد گاهی میرفتیم پارک. با وجود اینکه فقط از بچه های بزرگتر یاد گرفته بودیم ولی سعی میکردیم یه جوری این احساس کنجکاوی مون رو برطرف کنیم. هر وقت یه دختر رد میشد جواد اول میرفت جلو و متلک مینداخت به دختره! با اون سن کمش! بعدش پسر دایی ام و من هم همیشه میخندیدم و آماده فرار بودم. خب هیچ کس (البته اون زمانها) یک بچه چهارده ساله رو جدی نمیگرفت. یادمه یه بار به اصرار به دختره گل داده بود! دختره در حالیکه داشت جلو خنده اش رو میگرفت میگفت آخه تو هنوز بچه ای که.
کمی بزرگتر و جوانتر که شدیم طعم واقعی مهاجرت رو بیشتر میچشیدیم یادم هست توی دبیرستان دیگه زخم زبانهای همکلاسی ها بیشتر و شدیدتر شده بود. آزار و اذیت ها هیچ وقت تمامی نداشت. یکی از صحنه هایی که هیچ وقت یادم نمیره این بود که من از خونه اومده بودم بیرون که جواد رو دیدم چهار تا پسر دوره کرده بودندش و داشتند کتکش میزدند. چند تای دیگه هم اونطرف تر بودند اگه میرفتم جلو خودم رو هم میزدند رفتم دایی رو خبر کردم تا دایی رسید پسرها از یک طرف و جواد از طرف دیگه فرار کردند.
بعد از اون سال تحصیلی جواد ترک تحصیل کرد.
باهم خیلی دعوا میکردیم اما همیشه بعدش باهم دوست میشدیم
جواد بعد از ترک تحصیل شروع کرد به کار خیاطی. کارش معمولی بود اما در حدی بود که خرج خودش رو در بیاره. هر دوی ما از طرف پدرانمون تحت فشار بودیم و یه جوری محکوم بودیم که حداقل در حد وجهه و موقعیت اجتماعی پدرانمون باشیم و این باعث میشد که مراقب نوع رفتار و گفتارمون باشیم که خیلی برای ما سخت بود.
یه جوری من و جواد از نظر خانواده ها همیشه توی سر همدیگه زده میشدیم. یعنی جواد رو میزدند تو سر من و احتمالا من رو هم میزدند تو سر جواد.
جواد همین که نوزده سالش شده پدرش براش آستین بالا زد و براش زن گرفت. یک مراسم عروسی خیلی ساده و بی آلایش برگزار کردند .
پدر زنش یکی از آدمهای مهم و پولدار بود و همین باعث شده بود که دخترش که زن جواد بود هم در ناز و نعمت بزرگ شده باشه. همه اینها به اضافه زن ذلیلی مفرط جواد باعث شد که خیلی سریع از خانه بابای جواد برن به شهری که پدر زنش ساکن بود. بعد از اون دیگه جواد رو برای سالها ندیدم.
بعد از چند سال پدرزن محترم ایران رو ترک میکنه و با خانواده اش برمیگرده افغانستان. من هم از یک سال قبلش ایران رو ترک کرده بودم و ساکن کابل شده بودم. یکسال بعدش جواد هم به همون دلایل قبلی با خانواده اش اومدند کابل.
فامیل همسر جواد همه پولدار بودند ولی اون هیچ وقت سعی نمیکرد به اونها وابسته بشه. یه روز بعد از سالها تو صف نونوایی دیدمش با یه پسر کوچولو هفت هشت ساله که پسر خودش بود. چهره اش زیاد تغییری نکرده بود همون آدم رک و بذله گو بود اما کم حوصلگی و ناراحتی رو میشد حس کرد.
دیگه هرگز ندیدمش و خودم هم به شدت گرفتار زندگی ام شدم و کلاً یادم رفته بودش.
تا اینکه یک هفته پیش دیدمش البته نه خودش رو بلکه عکسش رو.
بعد از چند سال جواد تصمیم میگیره به ارتش افغانستان بپیونده و علی رغم مخالفت ها همین کار رو هم میکنه. بعد از وارد شدن به ارتش سریع ارتقا میگیره ولی منتقلش میکنن به یکی از مناطق دور و خطرناک.
یک روز جواد و همرزم هاش تحت محاصره نیروهای طالبان قرار میگیرند ولی هرگز تسلیم نمیشند و تا آخرین گلوله باهاشون میجنگند و در نهایت جواد هم شهید میشه.
چون منطقه نا امن بوده و تحت کنترل دشمن، جسد جواد سه روز تو بیابونهای اون منطقه بوده.
در روز شهادت امام جواد ، جسد جواد رو هم تحویل خانواده اش میدند.
جواد هم رفت پیش ذکی
سر کارمون یه آقایی هست که حدود 40 یا 50 سالش هست. از اون آدمهایی هست که همش میخواد نظر بده راجع به همه چیز!
از بد قضا، این آقا همکار مستقیم منه و منم به شدت ازش بدم میاد در حدی که همه بچه های گرافیک این رو میدونند حتی مدیر بخش مون که من ازش بدم میاد.
علتش هم واضحه، من آدمی هستم که مستقلم تو کارم و همیشه روش کاری خودم رو دارم ولی این آقا همش میخواد بهم پیشنهاد بده که این کار رو بکن یا این روش رو انجام بده! در حالیکه نه تجربه منو داره و نه دانش منو و هر وقت نظری میده 90 درصد مواقع نظری هست که مدتها قبل به فکر خودم رسیده بود و میدونستم نتیجه خوبی نداره. اما پافشاری میکنه که باید این کار رو انجام بدیم .
خودش هم میدونه که من ازش نفرت دارم ها! اما هیچ وقت کم نمیاره نامرد و هر روز به یک شیوه جدیدتری سوهان روح من میشه!
امروز وقتی که میخواست برای ناهار ساعت بزنه یوهو یادش اومد که صبح ساعت نزده بوده! بهش گفتم این که کاری نداره برو تو سایت یوزر و پسوردت رو بزن بعدش برو تو قسمت تایم شیت. رفت توی سایت ولی متوجه شدم که پسوردش رو یادش رفته! گفتم چطور ممکنه پسوردت رو یادت رفته باشه؟ خلاصه گفت پیداش میکنم.
در تمام مدت ناهار تو موبایلش و کیف جیبی اش و کیف اش دنبال این پسورد میگشت تا بالاخره پیداش کرد. رفت با یک کامپیوتری که جلو چشم من نباشه امتحان کنه حدود ده دقیقه داشت کلنجار میرفت که آخرش اومد کامپیوتر جلو خودم و رفت توی سایت و ازم پرسید باید کجا برم بعدش. من و یکی دیگه از دوستهام اونجا بودیم که باهم حسابی رودربایستی داشتند.
خلاصه بعد از راهنمایی بهش گفتم که باید تو قسمت توضیحات بنویسه که یادم رفته و ساعت ورود رو درست کنند. داشتیم من و دوستم هر دو نگاه میکردیم چند دقیقه به کیبورد نگاه میکرد آخرش گفت من اصلاً فکرم کار نمیکنه تمرکز ندارم و اینا آخرش من براش تایپ کردم و فرم رو فرستادم. سرش رو انداخت پایین و رفت.
من و دوستم شروع کردیم به غیبت کردنش!
دیدی؟ بدبخت نمیتونست تایپ کنه ها ولی بازم نامرد نمیخواست جلو ما کم بیاره بگه من نمیتونم تایپ کنم.
تو همین صحبتها بودیم که مدیر بخش اومد و با صدای بلند طوری که من و دوستم بشنوه گفت: فلانی ساعت ورودت رو درست کردم بعد از این هر وقت مشکل داشتی پیش خودم بیا!
اصلاً چرا این پیرمردها از همدیگه خوششون میاد نمیدونم!