| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
خیلی این آهنگ رو دوست دارم.
اسمش رو خودتون حدس بزنید!
واقعاً روح آدم رو نوازش میده.
برای شنیدنش روی دکمه پلی کلیک کنید تا پخش بشه .( البته با موبایل نمیشه شنید و اگه با کامپیوتر هستید مطمئن شوید تا فلش پلیر رو نصب کرده باشید)
یا اصلاً اینجا کلیک کنید تا دانلودش کنید.
این روزها یکی هست که هر وقت باهاش صحبت میکنم و در تماس هستم حس و حالم مثل این آهنگ میشه.
یکی از اهداف مسجد رفتن من اینه که میانگین سنی اونجا رو بیارم پایین! 
بالاخره انتظار ها به پایان رسید و اون درختی که چند وقت پیش راجع به گلش از شما پرسیده بودم میوه داد.
حالا چه میوه ای هست خودم هم نمیدونم
اصلاً به اون درخته و اون گل های قرمز زیباش نمیومد همچین میوه ای داشته باشه
شبیه لوبیا سبزه! ولی نیست چون لوبیا سبز اصلاً درختی نیست
باقلا؟ نه فکر نکنم ،
نخود فرنگی؟ نمیدونم
پس چیه این؟

ترم تابستون تا حالاش که عالی بود. هم درس معادلات دیفرانسیل و انتگرال رو نمره خوب گرفتم و هم حالا درس جاوا رو خیلی خوب ناک اوتش کردم.
برای چند روز (فقط چند روز
) آرامش به زندگی ام برمیگرده! شاید چند روز از کار هم مرخصی بگیرم برم یه جای دور و موجودی حسابم رو خالی کنم تا یه وقت خدای نکرده جو گیر نشم!
الان هیچ برنامه ای ندارم از بس که سرم شلوغه حتی فرصت فکر کردن هم ندارم! ولی شاید از فردا همزمان با همه دلمشغولی هام بهش فکر هم بکنم.
اما امروز عصر چه راحت خوابیدم ها. خدایا این خوابیدن چقدر خوبه! کاش میشد یه راهی بود نری سر کلاسها و مدرک و پول و افتخار خودش همینطوری بیاد.
آخ که چی میشد اگه میشد.
خب حدود یک ماه دیگه ترم جدید شروع میشه و از همین حالا باید براش برنامه بریزم. درسها وحشتناک سخت شده. فیزیک1 و 2، معادلات دیفرانسیل و انتگرال 2، اصول برنامه نویسی، مقدمات مهندسی، ریاضیات گسسته، و جبر خطی. فلسفه و مدارهای الکتریکی درسهایی است که تا مدرک کاردانی ام مونده! (هنوز نصف راه رو تا کارشناسی هم نرفتم) و میخوام برای ترم بعد سه تا شو بردارم. هر چند که خیلی سخته که همزمان هم سر کار بری و هم این همه درس برداری. ولی بهتره سه تا بردارم تا زودتر تموم بشه.
آخه چرا این قدر ریاضی داره رشته ما. پس حتما از درسهایی که برمیدارم باید یکیش ریاضی باشه که مجبورم معادلات دیفرانسیل و انتگرال دو رو بردارم تا از شر این درس تموم بشم.
دو تا درس دیگه رو هم هنوز دو دلم چی بردارم ولی وقت زیاد ندارم باید زودتر انتخاب کنم تا کلاسهای خوب رو برنداشتند.
یک سایت مجازی برای دانشگاه ما هست که دانشجو ها به استادها هم نمره میدند و هم تجربه شون رو از کلاس باهاش مینوسند. خود من هم گاهی به استادهایی که ازشون درس برداشتم نمره میدم و راجع به کلاس مینویسم تا معمولاً درس عبرتی باشه برای دانشجوهایی که بعداَ میخوان باهاش درس بگیرند. من معمولاً قبل از انتخاب واحد میرم تو اون سایت ببینم کدوم استاد نمره اش بالاتر از بقیه است تا درسش رو بردارم. معمولاً استادهای خوب صبح ها درس میدن که اون موقع ها سر کارم و کلاسهای اون ها خیلی زود ظرفیت شون تکمیل میشه. پس باید عجله کرد!
بالاخره رفتم!
طبق مشورتی که دوستان داده بودند برنامه رو طوری ریخته بودم که به هر دو جا برسم. برنامه ام اول خونه آقای دکتر بودم بعدش خونه رفیقم.
اون روز لباسی که پوشیده بودم نسبتا خیلی شیک و مجلسی بود چون حدس میزدم خونه آقای دکتر بیشتر آدم حسابی ها میان.
اتفاقاً هم همین طور بود. وقتی به خونه ویلایی و زیباشون رسیدم تا از در وارد شدم دیدم میز و بساط غذا هم آماده است! غذای خونگی هم بود. البته آقای دکتر به جای اینکه بره از رستوران غذا بیاره خود آشپزهای رستوران رو ورداشته آورده خونش تا از نزدیک بالاسرشون باشه! مایه داریه دیگه .... کاریش نمیشه کرد! کلی تعجب کردم! آخه ساعت 5 بعدازظهر و غذا؟
عاآی دکتر یه چیت میشه ها!
خب از آقای دکتر این رو سوال کردم، ایشان هم گفتند ما از همون لحظه اول تا آخر برنامه مون میزمون آماده است، چون خیلی از مهمانهای ما یا برنامه های دیگر هم دارند و یا نمیتونند زیاد معطل بمونند حتی اگر خواستی میتونی غذا رو ببری با خودت! از قضا همین طوری که نشسته بودم دیدم بعضی میان برای خودشون غذا میکشن میخورن و بعدش خداحافظی میکنند و میرن!
بابا عجب رسمی! ما که کف کردیم!
حالا اگه ما میزبان میبودیم تا یک جزء قرآن رو (اگه مراسم خرید خونه و ختم میبود) و یا تا نیم ساعت طرف رو وسط مجلس باباکرمی نمیرقصوندیم از شام و ناهار خبری نبود. برای همین هم سعی میکردیم دیر بیاییم تو این مجالس تا فقط از برنامه غذاش فیض ببریم!
من بدبخت رو بگو که قبلش چقدر تمرین کرده بودم که چه جوری به دکتر و خانمش بفهمونم که من باید زود برم. خب اینکه کاری نداره غذا رو میخورم و بعد تشکر و خداحافظی! یه پرس غذا با اینکه به اونصورت اشتهایی نداشتم برای خودم کشیدم و رفتم شروع کردن به خوردن! کنارم یه آقایی نشسته بود و از ماجراهای سفرهای سالی سه بارش به عربستان تعریف میکرد! چیزهای جالبی راجع به مردمش و بیزینس میگفت. اونطرف هم یه آقایی بود که چند تا مغازه داشت و داشت تند تند غذا میخورد میگفت من برم بالا سر این کارگرها. بچه های دکتر هم این طرف و اون طرف میدویدند و به مهمانهاشون کمک میکردند
جو مهمونی آقای دکتر خیلی سنگین بود. همه یه جوری با کلاس! بعضی ها بشقاب غذا به دست ایستاده با یکی دیگه حرف میزدند بعضی ها فقط یه لیوان شربت دستشون بود از اول تا آخر. همه راجع به کارهاشون حرف میزدند. این کت شلواری که پوشیده بودم با مخلفاتش!! باعث شده بود کسی زیاد ازم سوال نکنه چیکاره ام! منتظر بودند من خودم شروع کنم از خودم تعریف کردن! تو همین گیر و دار آقای دکتر اومد زد رو شونه ام و گفت چطوری رضا، درسهات چطور پیش میره؟ کی فارغ میشی ایشالله؟
هیچ چی دیگه سعی کردم زودتر غذام رو تموم کنم و از این مهلکه بگریزم! هههههه
سریع پیتیکو پیتیکو کنان رفتم سراغ مهمانی دوم! این آقا عباس یه جور تکنسین مخابراتی هست و نون اش هم ماشالله تو روغن. خب وقتی کسی خونه جدید میخره و همه رو دعوت میکنه باید یه کادویی براش ببری. منم رفتم سریع از تو انباری اون کادوهایی که دوستهام موقع این خونه که هستم برام آورده بودند رو یکیش رو برداشتم. باورتون میشه که کادوها رو حتی بازشون هم نکرده بودم همین طوری بردم و وقتی رسیدم خونه جدیدش بهش تقدیم نمودم!
یکی از بهترین و اعیان نشین ترین منطقه های شهر بود. خوش به حالش، ما پایین شهری ها این روزها همش باید حسرت بخوریم. تو مهمونی شون بعد از ختم قرآن، همه بچه ها خودمونی بودند و از بس جک و لطیفه و نالطیفه گفتیم و خندیدیم که دیگه آخرهاش صاحبخونه اومد ما رو بیرون کنه که بابا ما تازه اومدیم اینجا آبرومو بردین.
خلاصه وعده دومی رو هم زدیم و تقریباً یازده شب، خسته و کوفته برگشتم خونه. روز خوبی بود حداقل مثل روزهای دیگه برام تکراری نبود.
دیروز یه کارت تخفیف از جایی به دستم رسید و منم گفتم بیام یه خرید حسابی بکنم که میزان تخفیفش بالا باشه!
این عکس رو قبل از خریدنش تو اتاق پرو گرفتم! برای همین هنوز مارک هاش رو آستینش هست!
فقط یه پیرهن مجلسی تمیز هم باهاش بپوشم میشم عین مهندسها!
عاغا مگه چقدر عمر میکنیم! بزار به همین لباس نو اش خوش باشیم دیگه.

این متن سخنرانی من در جمع طرفدارانم به مناسبت اضافه حقوق هست:
مراسم با شعارها و تکبیرهای پیاپی حاضرین در مجلس که بیشتر همکاران من هستند(در اینجا به اختصار حضار میگم)، شروع میشه
دوستان و سروران گرامی ! عزیزانم! فالوورهایم! همکارهای عزیزتر از جانم، مخصوصاً شما خانم!
از ابتدای امسال همه ما برای یک هدف مقدس که اضافه کردن حقوق و پاداش همه ما بود، متفق القول شدیم. همه هم متعهد شدیم تا به ثمر رسیدن این هدف به مبارزه ای که بر سرش به توافق رسیدیم ادامه بدیم.
ما .... برای این هدفمون بی امان جنگیدیم . خون جگرها خوردیم . خیلی هامون از کار بیکار شدند به خاطر این هدف مقدسمون. (صدای گریه حضار)
تاریخ خودش گواه هست که چه دوران تلخی رو پشت سر گذاشتیم (یکی از حضار نعره ای میزنه و از هوش میره)
اما هیچ وقت از پا نیفتادیم. هر بار رییس و مدیر رو میدیدم صدای اعتراضمون رو به گوششون میرسوندیم.
یادم هست که هیچ کدوممون پست های فیسبوکی آقای رییس رو لایک نکردیم و در عوض پست های اعتراضی من رو در مورد اضافه کردن حقوق انتشار دادیم و خود آقای رییس و آقای مدیر عامل رو هم تگ کردیم تا ببینه چه خبره. (اینجا حضار ساکتند و دارند گوش میدند)
ما به این فعالیت مدنی مون ادامه دادیم و مصرانه روی مواضع مون پافشاری کردیم. میدونستیم که تلفاتی هم خواهیم داشت.
خیلی هامون جریمه شدند. ساعت کاری شون کم شد. حتی پست های کاری شون عوض شد با یک پست غیر از تخصصشون. (بغض گلوی حضار رو گرفته)
بله اما همه ما میدانستیم که پایان شب سیه سپید است. آقای رییس باید و هر طور که شده بود به درخواست اضافه حقوق ما تن میداد.
چون این ماییم که این شرکت رو سرپا نگه داشتیم. ما ..... بله خود ما سرمایه واقعی این شرکتیم. پس چطور آقای رییس و مدیر عامل به خودشون اجازه میدند که بر خواسته های برحق ما خط بطلان بکشند؟ مگر هنوز قدرت واقعی ما را ندیدند؟
اگر حقوق ما اضافه نشه ..... ما هم نمیزاریم حقوق کس دیگه ای هم اضافه بشه. آقای رییس غیر مستقیم گفتم (تکبیر و تشویق مداوم حضار به مدت یک دقیقه)
خب همکاران و سروران گرامی،
اول از همه از شما تشکر میکنم که به من اعتماد کردید و به عنوان نماینده خودتون برگزیدید.
من اینجا مفتخرم که یک خبر مسرت بخش رو به شما بدم و این مژده که مبارزه ما و آرمان های ما، بالاخره به ثمر نشست!
چند روز پیش با جناب مدیرعامل و آقای رییس مذاکرات پشت پرده ای داشتیم و بعد از ساعتها بحث بر سر اصول و اهدافمان و تعهدی که نسبت به شما همکاران داشتم بالاخره به یک نتیجه رضایت بخش رسیدیم. (حضار دارند شعار میدند)
بله عزیزانم یه لحظه ساکت باشید تا این خبر رو بدم.
با توجه به بودجه محدودی که شرکت ما داره جناب روسای محترم توافق کردند که با اضافه حقوق یکی از ما موافقت بشه و من همینجا از همین تریبون اعلام میکنم که از همین امروز حقوق من به میزان 6.5 درصد اضافه شد. (سکوت وحشتناک حضار)
ولی باید بگم که انشالله تا سال بعد در مورد چگونگی اضافه حقوق شما عزیزان یک تصمیمی خواهیم گرفت. پس حالا دیگه اعتراضاتتون رو تموم کنید برید سر کار و زندگیتون و بیخیال مبارزه مدنی بشید و به فکر نون باشید که خربزه آبه.
(حضار ......)
یادتون هست راجع به دعوت مهمانی و اشتباه لپی ام در مورد تاریخش گفته بودم؟
قراره این هفته باشه
اما یه مشکل دیگه! یکی از دوستان ظاهراً خانه نو خریده و به همین مناسبت یک مجلسی دقیقاً در همان زمان و همان روز برگزار میکند! و من رو هم شخصاً دعوت کرده.
برعکس اون مهمونی، اینها همه آشنا و دوست هستند و همدیگه رو در مراسم های مختلف میبینیم!
اگه من این رو برم اون رو از دست میدم! اون رو اگه برم این رو از دست میدم!
هر دو هم متوقع و از این آدمهایی که میگن ناراحت میشم اگه نیایی و دیگه رفاقت و دوستی تعطیل!
عجب وضعی شده به خدا! 

امروز از دانشگاه ایمیل کردند بابت کسانی که میخواهند برای کارآموزی و دوره اینترنشیپ اقدام کنند. چند جا رو اعلام کردند که اگر بخواهیم میتونیم براش اقدام کنیم. وای خدای من! یکی از اونها که خیلی خیلی عالی هست. اصلاً تو خواب و رویا هم نمیتونستم ببینم این شرکت پذیرش اینترنشیپ داره. حتی فکر کردن بهش و خیالپردازی باهاش هم شیرینه. این یکی از آرزوهام هست که بتونم تو اون شرکت کار کنم.
برای اقدام واجد شرایط هستم. هم تعداد واحد هام و هم معدلم و هم رشته تحصیلی ام. اما میدونم که هزاران نفر دیگه مثل من هم همین رویا رو دارند و خیلی هاشون هم شرایط شون به مراتب از من بهتره.
پس عملاً در این رقابت روی کاغذ هیچ شانسی ندارم. 
اما من بهترین تلاش خودم رو میکنم! از امشب رزومه کاری ام رو مرتب ترش میکنم و هر چی مدرک و سرتفیکیت دارم رو جمع میکنم. و بهترین کاور لتر رو مینویسم. با این که میدونم 99.99 درصد من رو قبول نمیکنند اما در آینده حداقل این افتخار رو برای خودم داشته باشم که منم جزو یکی از اونهایی بودم که برای کار آموزی در این شرکت اقدام کردم و تمام تلاشم رو کردم برای قبول شدن! حداقل یک کاری کردم به جای اینکه بشینم و حسرتش رو بخورم!
من که رفتم! ..... عه .... بزار اول این چایی ام رو بخورم بعد برم! 