| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
بالاخره از این دخمه تنگ و تاریک بیرون اومدم!
این چند روز شاید سخت ترین روزهای زندگی ام در این چهار سال بود. خیلی فشار رو تحمل کردم
امروز تو آیینه خودم رو نگاه کردم! چقدر وحشتناک شدم سه هفته صورتم رو اصلاح نکردم! موهام افتضاح چهره ام مثل آدمهای معتاد شده بود کلاً
از فردا از میکوبم از اول درستش میکنم!
من که همیشه برای هر مناسبتی مسجد میرفتم تو این دهه فقط سه شب تونستم برم.
نمیخوام بگم آدم مذهبی ای هستم ولی جایی که احساس آرامش و رضایت میکنم همونجا است. شاید دریا و طبیعت هم همین احساس رو بده ولی آرامش در کنار دوستان و برادران دینی خود بودن هم لذت خودش رو داره.
چرا این روزها این قدر سرد شدم ؟ نه حوصله جواب تلفن دادن دارم نه حوصله بیرون رفتن. حتی جواب تلفن مادرم رو هم ندادم. خیلی درگیر شدم.
باید همه اینها رو جبران کنم
خیلی دلم گرفته همش هم تقصیر خودمه
بنابراین من نه یک خدای برتر خوب و سرچشمهٔ حقیقت که یک شیطان نابغه را تصور میکنم. شیطانی که به همان اندازهای که هوشمند است، توانا نیز هست و تمام تلاشش را میکند تا من را گمراه سازد. من فرض میکنم که بهشت، هوا، زمین، رنگها، شکلها، صداها و همهٔ چیزهای بیرونی چیزی جز بازیهای فریبکارانه در رویاهای من نیستند؛ دامهایی در راه سادهلوحی من. من فرض میکنم که دستی ندارم، چشمی ندارم، گوشتی ندارم، خونی ندارم، حسی ندارم، اما با این وجود به اشتباه به این باور رسیدهام که همهٔ اینها را دارم. من قاطعانه در این تعمق خواهم ماند و حتی اگر از دایرهٔ قدرت من خارج باشد که هیچ حقیقتی را دریابم، مطمئناً این توانایی را دارم که قاطعانه موافقت خودم با این اشتباه را حفظ کنم، مبادا که این فریبکار هرچند قدرتمند و نابغه بتواند اثری بر من داشته باشد.
رنه دکارت
به جرات میتونم بگم این درس فلسفه سختترین درسی بوده که تا حالا داشتم!
البته کم کم این درس انتگرال و دیفرانسیل 2 داره جاش رو میگیره.
البته بستگی به معلمش هم داره.
باورتون میشه هر روزه با این استاده دعوا دارم سر نمره دادن. یه ایمیل بلند بالا و کاملاً گستاخانه از همین حالا آماده کردم وقتی کلاسم با این استاد فلسفه تموم شد و نمره ام رو گرفتم براش بفرستم.
آخه خداییش برای چی من باید این قدر وقتم رو برای اینکه افلاطون و راشل و ارسطو و دکارت و فلسفه های وجودی سرنوشتی تلف کنم مگه چقدر اینها مهم اند
تازه مگه درست چند واحد است؟ بابا بزار یه نمره خوب بگیریم معدلمون بره بالا من ترم بعد که فیزیک و جبر خطی بگیرم پس چه خاکی به سرم کنم درسش رو نمیتونم حذف هم بکنم چون یکی دیگه رو حذف کردم
دوستهام بهم گفته بودند که با استاد زن درس نگیر چون اونها رحم ندارند من باورم نمیشد.
عجبا
اندازه چند سال پیر شدم تو این چند هفته درس ایشون، کار، مریضی و زندگی
خواستم بگم که امروز بهترم
روز اول که سرگیجه اومد سراغم مثل پیرمردهای نود ساله شده بودم، نمیتونستم درست راه برم و مدام سرم گیج میرفت و هر لحظه ممکن بود که بیفتم. تقریبا بیشتر روز را یا روی تختم بودم یا روی کاناپه دراز کشیده بودم.
خیلی لحظات سختی بود آدم حتی به فکر وصیت نوشتن میفته
روز دوم کمی بهتر شدم، راه رفتنم مثل اون آدمهای عقب افتاده ذهنی شده بود! باید یک مسیر رو صاف برم و اگه به اطراف نگاه میکردم باید بدنم رو میچرخوندم تا لازم نشه سر بچرخه و دوباره سرگیجه بگیرم!
امروز که روز سوم است، بهتر شدم گردنم درد گرفت از بس که صاف نگاه کردم! خدایا این چه مرضی بود من گرفتارش شدم
دیروز وقتی تنهای تنهای توی اتاق تاریک بودم خیلی دلم گرفت. گاهی آدم هیچ کاری نمیتونه بکنه حتی از جاش هم نمیتونه تکون بخوره بره بیرون داد بزنه. بعد از چند ساعت، فقط گوشی موبایل دستم بودو با عزیزانم چت میکردم! شده بودم مثل استیون هاوکینگ!
دیروز تعطیل بودم.
یادتون هست گفته بودم که سید جواد رفته سفر حج؟ چند روز پیش برگشته بود.
با بچه ها قرار گذاشتیم تا بریم دیدنش و زیارت قبولی بهش بگیم
بالاخره رفتیم به دیدارش ماشالله چهره اش خیلی عوض شده بود
بعد از دیدار چون خانم حاجی سید جواد نبود، همه ما رو دعوت کرد بریم رستوران و کباب بازی! خدا را شکر منم تازه از بند اون دل درد شدید و بد یمن رها شده بودم!
یکی از بهترین کبابهایی بود که خوردم! (یادتون هست که من گوشت نمیخورم! اما کباب که گوشت نیست! کبابه!) خیلی خوب بود و کلاً خوش گذشت.
برای اینکه صرفه جویی بشه با هر سه نفر با یک ماشین اومده بودیم و بقیه ماشینهامون رو گذاشته بودیم جلو خونه حاجی سید. منم ماشینمو نیورده بودم و با اتفاق یکی از دوستان با ماشین یکی دیگه از دوستان اومده بودیم.
سه نفری تو راه برگشت از رستوران بودیم که تصادف شدیدی کردیم. من و دوستم پشت سر بودیم و آسیب جدی ای ندیدیم ولی دوست راننده مون کمی زخمی شد و ماشینش نابود شد.
یه خانم جوان که تازه گواهینامه گرفته بود پشت فرمون بود و زده بود به یک ماشین دیگه که در حال حرکت بود و اون ماشین هم مستقیم خورد به ما!
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! و دردسرهای بعدش چندین ساعت!
پلیس، آمبولانس، بیمارستان، بیمه، همه چیز. اما بخیر گذشت همه باوجود اون تصادف وحشتناک سالم بودیم!
حاجی تو رو خدا دیگه نرو حج که اونوقت ما رو هم بزور میفرستی اون دنیا!
بازگشت قهرمانانه و پیروزمندانه دل درد رو به تیم محترم دستگاه گوارشی و اعصاب تسلیت عرض نموده و متقابلا به عالیجنابان قرص آنتی اسید و اومپرازول تبریک و تهنیت عرض میکنم.
همینجا اعلام میکنم من دکتر برو نیستم و نمودارهای گرافیکی حسابهای مالی من ، آه در بساط نداشتن را نشان میدهد.
باشد که برای یکبار هم که شده از رو بروند و دست از سر هنوز کچل نشده ولی داغون ما بردارند.
فلعنت الله هرچی دل درده بی محله!
گیر عجب استادهایی افتادم!
استاد فلسفه روز اول یه قرارداد رو گذاشت جلومون و ازمون خواست بخونیمش و امضاش کنیم!
بابا بیخیال مگه سند همکاری و پروتوکل الحاقیه. اومدیم کلاست پاسش کنیم بره!
استاد فیزیک، اصلاً ازش خوشم نیومد، لهجه غلیظی داشت که به سختی میشه فهمید چی میگه بعدش هم درس به این سختی و ایشون یه ذره رحم در تکالیفش نداره! اگه بار اول اشتباه حل کردی تمومه و نمره رو نمیگیری! حاجی بیخیال
استاد ریاضی اما چقدر کول هست! تکالیف کاملاً اختیاری است و فقط براش امتحان مهمه! خدا کنه این درس رو پاسش کنم قال این انتگرال و دریویتیو رو بکنم بره پی کارش.
این روزها علاوه بر فشار شدید کاری که سفارش هامون زیاد هم شده، فشار شدید درسی و فشارهای جانبی زندگی باعث شده که اصلاً نتونم بیام وبلاگم واقعاً شرمنده
تصمیم دارم درس فیزیک رو حذفش کنم و به جاش یه درس دیگه بعد از مهر بگیرم تا از برنامه ام عقب نیفتم ولی الان واقعا به آرامش نیاز دارم چون خیلی روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم و سخت ترش هم جلومه پس برای اینکه بتونم بهتر تمرکز کنم این فیزیک رو به لقاء الله میپیوندمش با اون استادش و بعداً با استاد دیگری در خدمتش خواهم بود
1- ته ایسم Theism
این دیدگاه عمومی فلسفی در مورد وجود خدا یا خدایانی در جهان هست. بر اساس این فلسفه، خداوند خالق این جهان هستی است و این او هست که قدرت مطلق، دانای مطلق، و محبوب مطلق است و شایسته عبادت است
2- دِ ایسم Deism
بر اساس این مکتب، خداوند خالق جهان هستی بوده و آن را به اصلاح به حرکت درآورده است. همه چیز را این او بود که بوجود آورد. اما بعد از ایجاد این جهان دیگر دخالتی در نحوه عملکرد و ادامه حیات این جهان ندارد. او فقط آفرید و بعد از آن به دست خود ماست و او دخالتی نمیکند
3- پانته ایسم pantheism
بر اساس این اندیشه، همه چیز خدا است و خدا همه چیز است. ر پاننتئیسم خدا لزوماً فقط به عنوان آفریدگار و پرودگار دیده نمیشود؛ بلکه نیروی جانبخش بیمنتهایی است در پس کائنات. در برخی دیگر از متون مرتبط با پاننتئیسم، کائنات چیزی نیست، مگر بازنمونِ وجود خدا
4- پلی ته ایسم polytheism
تاکید این مکتب بر وجود چندین خدا است. بسیاری از ادیان قدیمی و سنتی هم چنین باورهایی در مورد وجود چندین خدا دارند. البته بر اساس این ادیان، اعتقاد داشتن بر تعداد زیادی خدا دلیل بر کم اهمیت بودن خدای خدایان نیست
5- آتئیسم atheism
دکترین این اندیشه فلسفی بر عدم وجود هر گونه خداوندی استوار است. آنها معتقدند که خدایی که ته ایسم ها به آن اعتقاد دارد، اصلاً وجود خارجی ندارد.
6- آگنوستیکیزم agnosticism
این گروه از اندیشه های فلسفی، بیشتر گروه مردد و پرسشگر هستند. آنها هنوز در مورد وجود و یا عدم وجود خداونند مطمئن نیستند. کسی هنوز نمیداند که آیا خدا هست یا نیست
7- فیدئیسم fideism
به طور کلی در این مکتب اثبات وجود خداوند یا خیلی و یا اصلاً ارتباطی با اعتقادات مذهبی ندارند. البته در جوامع غربی و شرقی دو رویکرد متفاوت در این مکتب دیده میشود. در جوامع اسلامی مثل ایران بیشتر اعتقاد بر ایمان گرایی این مکتب هست
8- تئودیسی theodicy
مکتبی است که تلاش میکند جواب مناسبی به سوالهای فلسفی به فلسفه وجود خداوند بدهد. چطور ممکن است که یک قادر مطلق، دانای کل و محبوب همه چنین اجازه ای بدهد که انسانها از وجود یکی از مخلوقاتش به نام شیطان در رنج و عذاب باشند؟
از فردا ترم جدید شروع میشه!
و این آرامش و برنامه ریزی بازی ها هم دیگه تموم میشه و بعد از اون فقط تمرکز و درس خواندن!
درسهای خیلی سختی هم این ترم برداشتم! فیزیک، حساب دیفرانسیل و انتگرال دو، و فلسفه!
هر چند که خودم هم میدونم آدم تنبلی هستم و حتماً دست از اعتیاد به بازی کردن هم دست نمیکشم!
منتظر پستهای پر از شکایت و آه و ناله و نفرین بر این زندگی باشید! البته اگه حتی وقت همین رو هم داشته باشم!
بالاخره خریدم!
خیلی سخت بود اما چشمهام رو بستم و یکی اش رو از یک فروشگاه انتخاب کردم. نسبتاً ارزانتر و امکانات بهتری هم داشت.
قسط بندی اش هم یک ساله است بدون بهره! (یادم باشه سر ماه پولش رو بدم )
اما!........ این تازه شروع مشکلات بود
بعد از اینکه کارهای خرید و امضاء بازی ها تموم شد بهم گفتند حالا چه جوری میخواهی ببری شون؟ گفتم مگه شما خدمات انتقال ندارید؟ گفت ما یه فروشگاه کوچیکیم نه از این خدمات ها نداریم!
بعد مبل ها رو که توی بسته بندی و کارتن هاش بودند نشونم داد!خیلی بزرگ بودند و مسلما! حتی کوچکترین بسته اش هم تو ماشینم جا نمیشد! از طرفی چون دیر وقت شب بود به فروشنده گفتم فردا بعد از کارم میام دنبال اینا! ایشان هم گفتند باشه و یه رسید با شماره اش به من دادند و گفت فردا هر وقت اومدی اگر من هم نبودم این رسید رو نشون بده مبلها رو بهت میدند.
فرداش هم بعد از کار با هزار بدبختی یکی رو که یه ماشین مناسب داشته باشه آنلاین پیدا کردم و اینترنتی قرارهامون رو گذاشتیم تا سر ساعت بیاد و مبلها رو انتقال بدیم .
ایشان سر ساعت اومده بود خیلی زود باهاش رفیق شدم. اصولاً من آدمی ام که همه باهام صمیمی هستند اما وای از روزی که از یکی بدم بیاد! به هر زحمتی بود مبلها رو باهم انتقال دادیم ایشان مجهز بود و اونقدر کار انتقال سخت هم نبود. آخرش بیچاره خیلی عرق کرده بود بهش گفتم یه لیوان آب سرد بیارم قبول نکرد! گفتم حداقل بیا دست و صورتت رو بشور بازم قبول نکرد گفت عادت دارم. همین طوری عرق بود که ازش میچکید. مثل من به گرما حساس بود! پرداختش رو قبلاً آنلاین کرده بودم هر چند که پول خیلی زیادی بود ولی نوش جونش! پولهات خرج یه دوست بشه ارزشش رو داره تا یه عوضی.
بعد از رفتن ایشان شروع کردم به باز کردن کارتن ها. اونقدر به دقت همه قطعات رو چیده بودند و هر کدومشون رو جداگانه بسته بندی کرده بودند که کلی وقت ازم گرفت تا همشون رو باز کنم! این قدر اینها با دقت بسته بندی شده بود که یه کوهی از آشغالهای بسته بندی تو حیات خلوت خونه درست شده بود.!
این مبلهای سنگین مگه راحته سرهم کردنشون! تمام این پروسه باز کردن بسته ها و سرهم کردنشون چهار ساعت از من وقت گرفت! بعضی جاها من یه قطعه رو اشتباه میبستم آخر کار که میفهمیدم اشتباهه مجبور میشدم از اول همه رو باز کنم و دوباره ببندم!
با اینکه زیر کولر بودم از بس بهم فشار اومده بود خیس عرق شده بودم!
بعد از اتمام کار خسته و کوفته حیران و نالان رفتم یه دوش گرم گرفتم و یه چایی هم پشتش
----
حالا همه اینها به کنار!
بعد از جابجا کردن این مبلها یه چیز دیگه یادم اومد!
الان نیاز هست که حداقل یه دونه میز بزرگ شیشه ای برای پذیرایی اون وسط و دو تا میز کوچولو کنار های میز باید بزارم تا تکمیل بشه!
آخه نمیشه که یکی بیاد رو مبل بشینه و بعد براش چایی بیاری بزاری پایین جلو پاش که!
ای دل غافل! حالا واسه اینم کلی داستان خواهیم داشت!
تموم نمیشه که این غم ها! یکی دو تا هم نیست! کاش حداقل شماره اون خانمه رو گرفته بودم برای این میزها! 