| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 |
اینکه مهران مدیری آدم بسیار موفقی در عرصه طنز و کمدی هست هیچ شکی نیست. امروز که دو تا از کلیپ های برنامه دور همی اش رو با سردار آزمون و عادل فردوسی پور دیدم فهمیدم که ایشان هم مثل من طرفدار پر و پا قرص آندره شوچنکو هست! یاد اون میلان طلایی بخیر هر وقت عکس تیمی اون زمان رو میبینم خاطرات خوشش رو به یاد میارم و تک تک بازیکنانش رو میشناختم و اون زمان تو تیم فوتبالی که بازی میکردم سعی میکردم از کاکا تقلید کنم. مثل اون تیپ میزدم تو همون پست بازی میکردم و سبک بازی ام هم همونطوری بود.
البته من و آقای مدیری هر دو به شدت شوخ طبع هم هستیم !
بالاخره روز اول سال نو میلادی شد. لحظه ای که سال 2020 میشد من با خودم آرزوهایی داشتم که امید داشتم در سال 2020 به همه آنها برسم. بیشتر آرزوهام خانوادگی بودند مثل دیدار با خانواده ام و اونی که دوستش دارم به جز یک آرزو که در سال 2019 براش زحمت زیادی هم کشیدم که پیدا کردن شغلی مرتبط با رشته تحصیلی ام هست. خبرهای خوبی در آخرین روزهای سال داشتم و امیدوارم که با شروع سال جدید به واقعیت بپویندند و در ادامه اش هم همه چیز خوب و دست یافتنی باشه.
این روزها یک کلاس جدید در مبحث اسپرینگ بوت (رستفول ای پی آی و هایبرنیت) در برنامه نویسی جاوا رو میخونم که به شدت جالب و به همون شدت هم مشکل است! ببینم میتونم این یکی رو خوب یاد بگیرم یا نه که میدونم خیلی خیلی هم مهم است.
در این آخرین روزهای سال میلادی موضوعی پیش اومده که کاملا ریسکی و دو دل کرده منو.
یک پیشنهاد کاری جدید برام اومده و من نمیدونم که قبولش بکنم یا نه.
با قبول کردنش هر چند که میزان درآمدم با درصد قابل توجهی بالاتر میره اما چالشها و مشکلات زیادی رو هم خواهد داشت که مطمئن نیستم هنوز که من بتنونم از پسش بر بیام
بسم الله و یا علی (ع) مدد
باید حسابی امشب فکر کنم
آغاز این تعطیلات میتونه یه فرصت خوب برای من باشه برای یک شروع تازه تر!
میخوام تا میتونم روی هدفهام تمرکز کنم !
رضا تو میتونی !
برو جلو به امید خدا
شب یلدا شد و شام گشنه کبابه وای
آخه وضع جیبامون بدجورخرابه وای
رنگ گوشتو که کسی الان نمیبینه
هر کی ام دیده لابد ُ عالیجنابه وای
با این حال پاشو بیا مهمون خونه ام باش
یه لقمه نون البته هیچی نداره لاش
جای میوه و آجیل و هندونه خالی
چیپس و ماست داریم نه چیز .... آب هویجم جاش
هنوزم به ما تو پوزخند میزنی یا نه ؟
کسری بودجه رو از ما میکنی یا نه ؟
بگو جای بنفش شدیم ما لجنی یا نه؟
همه حقوقمو به قبض و قسط دادم
چه کنم بدهکارم به عالم و آدم
نکنه حرفام دردسری باشه
سهم ما بازم گل تو سری باشه
امشب شاید سنگین ترین بار زندگی ام ر ا از شانه هایم خالی کردم
بعد از سالها اینقدر گریه کردم که سبک شدم
زندگی همینه گاهی بالا گاهی پایین
و خدا چجوری بخت و تقدیر آدمها رو تعیین کرده خودش یک حکمت بزرگه
ولی امروز اینقدر فهمیدم که من نالایق ترین و عوضی ترین آدمی هستم که خودم تا حالا بخودم دیده
ولی نازنینم هم رحمان است و هم رحیم
تا چه شود
کارهای مختلفی در هفته گذشته انجام دادم
اول از همه ثبت نام برای بیمه سلامتی بود. ای امان ای امان از دست اینها (خودشون میدونند کی ها). برای سال بعد قیمت بیمه رو چهار برابر امسال کردند!
بعد از کلی فرم پر کردن و اطلاعات دادن سهم امسال من طبق معمول ارزانترین و مزخرف ترین بیمه با چهار برابر قیمت پارسال بود که خداییش خیلی زور داره برای من.
برای بیمه ماشین هم اقدام کردم. این یکی شش ماهه بود اما قیمتش همون بود و تغییر زیادی نکرده بود. خدا رو شکر این یکی زیاد اذیت نکرد به جز کارهای ثبت نام و اداری اش .
جشن تولد خواهر زاده ام در هفته قبل بود. ماشالله تعدادشون کم نیستند اما این یکی رو به دلایل خاصی که دارم من خیلی هواش رو دارم . پارسال که همه رو سورپرایز کرده بودم و درست همان روز براشون کیک تولد سفارش داده بودم و اینقدر خوشحال شده بود که کلی ویس و پیام فرستاده بود مادرم و آبجی ام هم واقعا خوشحال شده بودند. امسال اون یکی آبجی که مادرش نبود بهم یاد آوری کرد که این جمعه میخواهیم جشن تولدش رو بگیریم و گفت بازم میخواهیم سورپرایز باشه و همه هماهنگی ها را میکنم که حتی مادرش هم سورپرایز بشه. خلاصه باز هم قرار بر این بود که کیک رو من سفارش بدم. خب مثل اینکه کیک دیرتر به دستشون رسیده بود آبجی ام هم زنگ میزد میگفت شماره شیرینی فروشه رو بده و منم واقعا شماره شون رو نداشتم و بالاخره اینها جشن تولد رو بدون کیک شروع کردند. خواهرزاده ام خوشحال شد که براش جشن گرفتند و حتی شکایت هم نکرد که چرا کیک نیست (فداش بشم که چقدر باهوش و دلسوزه) و تقریبا آخرهای جشن تولدش بود که زنگ خونه رو زدند و کیک تولد رو رسوندند. هر چند که اولش از دست آبجی ام ناراحت شدم که چرا صبر نکرد کیک برسه و بعد جشن رو بگیره اما بعدا دیدم اینطوری سورپرایزش بیشتر شد براش چون دیگه باورش شده بود که دایی رضا چیزی نمیفرسته که کیک رسید!
این روزها دارم سعی میکنم نحوه راه رفتنم رو کنترل کنم! شاید جالب باشه اما چون قدم کمی بلند هست زیاد پشت میز و کامپیوتر هستم و سبک عجیب زندگی زیاد خم میشم و تا حدی قوز دار وایمستادم اما حالا به این نتیجه رسیدم که همینطوری صاف وایستم و دیگه برای این و اون (مخصوصا این پیرمرد نفرت برانگیز) خودم رو خم نکنم! و نتیجه خوبی هم داد بهم. چون همیشه یک احساس کمر درد و پا درد خفیفی داشتم اما حالا با این تمرین راست و کشیده ایستادن و راه رفتن این درد رو کمتر احساس میکنم
همینطور دارم سعی میکنم بیشتز از زندگی و راهی که دارم پیش میگیرم بدونم ! گاهی به این فکر میکنم که مسیرم رو به کل تغییر بدم و یه راه دیگه رو در پیش بکیرم اما هنوزم نمیدونم که چیکار کنم. فقط دارم فکر میکنم و فکر میکنم
هفته بعد روز جمعه پارتی سالانه برای جشن کریسمس از طرف رییس مون هست که معمولا یک هفته زودتر از خود کریسمس میگیرند هست و من هنوزم مرددم که برم یا نه
در ضمن فامیلهای مهندس هم ما رو دعوت کرده برای جشن کریسمس البته دو هفته بعدش
راستی یک کامپیوتر جدید هم سفارش دادم و بزودی قراره برسه دستم
خداییش من چقدر کار دارم ها